چهار نفر را دیروز کشته اند چهل نفر را فردا خواهند کشت. امروز را اعلام نکرده اند.
چهل نفر را پریروز کشته اند چهارصد نفر را پس فردا خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.
چهارصد نفر را سه روز پیش کشته اند چهار هزار نفر را سه روز بعد خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.
بیست و پنج میلیون نفر را بیست و پنج روز پیش کشته اند چه دلیلی هست که همه را بیست و پنج روز بعد نکشند؟ امروز را اعلام نکرده اند.
“رضا براهنی”
پی نوشت اول: به دلیل اینکه ایران آزاد ترین کشور جهان است، وبلاگ من هم فیلتر شده است؛ اما خب بسته نمی شود. آدرس جدید قابل دسترس
پی نوشت آخر: به قول رفیقی، یک پای کار می لنگد وقتی یک شادی بین مردم و حکام مشترک باشد! هان؟!
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۵ نظر
به گمانم بچه ها کمی دیرتر خبر را بفهمند. لااقل شب را نگرانت نخواهند بود. از صبح اما وقتی به مدرسه مراجعه کنند و متوجه شوند که نیستی، که تو را دزدیده اند، که تو را از آن ها دریغ کرده اند؛ چشمانشان خیس می شود. دلتنگت می شوند. دیگر کسی را ندارند که از سرو کولش بالا روند! می بینی دنیا چه زود می چرخد رفیق؟! همیشه تو در خلوتت پشت هر سیگار برایشان اشک می ریختی اما این بار …
چقدر دوستشان داشتی، به ظاهرت اما نمی آمد! چقدر با شوق از خاطره های مشترکت با آن ها می گفتی.
برای تو می نویسم محمد؛ تو که نیستی تا بخوانی، نیستی تا ببینی اشک هایمان این روزها چقدر گستاخ شده اند، نیستی تا وعده ی ظفر را با آن انرژی وصف ناشدنی به ما بدهی…
راستی یادت باشد برایمان بگویی این اولین شب زندان چقدر طول می کشد؟ حتم دارم لطف دهکده ی جهانی و فشردگی زمان و مزخرفاتی از این دست، شامل حالش نمی شود! یلدایی است برای خودش!!
آخ که چقدر مشتاقانه در تن رنج کشیدگان پوست می ترکاندی. چقدر دردهایشان بر روی گرده هایت سنگینی می کرد و تو البته روز به روز سنگین ترش می کردی!
صدای سرفه های خشکت در آخرین باری که دیدمت هنوز در گوشم می پیچد و مثل پتک آدم را له می کند! یادت هست چقدر آن روز خوشحال بودیم؟! به قول تو یک خاطره ی بزرگ بود در سال بدعت! آخر این سال لعنتی اما تو را هم به بند کشیدند…
به آقای بازجو بگو جرمت عشق به تمام خالی سفرگان است. بگو برای “زن” سهمی بیش از آنچه آنان قائلند، قائلی. بگو دلت برای فرانک تنگ شده…!

محمد غزنویان را آزاد کنید
پیوست: محمد غزنویان اول اسفند ماه با قید وثیقه آزاد شد.
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ در
شبانه |
۱۰ نظر
سرم را به دیوار می کوبم. آن قدر درد می کند که ضربه ی دیوار برایش چندان کاری نباشد. کاش می ترکید. کاش منفجر می شد! فکر اینکه چطور آن هایی که جای من به بند کشیده شده اند امشب را به صبح می رسانند، دیوانه کننده است…
مثل اینکه روزهای بد تمام شدنی نیستند. صحنه های امروز شنیع بودند. غیر قابل توصیف.
از دوران کودکی گوشهامان دائما می شنید که رنگ عاشورا سرخ است؛ امروز چشمانمان دید. در دیده ها ابهامی چون شنیده ها نیست. و البته لخت و بی پرده است.
ما پیروزیم
اما کاش شهدای تا ابد زنده ی امروز نیز
در صبح آزادی
پایکوبی می کردند…
پی نوشت اول: تیتر برگرفته از متن ترانه ی “آخرین زمان” شاهین نجفی است.
پی نوشت دوم: عده ای دست از سر شبکه های جذاب صداوسیما ی جمهوری اسلامی برنمی دارند یک عده هم دست از سر بی بی سی فارسی! تا کی آخه…؟!
پی نوشت آخر: بعد از “مراسم تشییع جنازه ی آقای منتظری” و دیدن چنین خیل عظیمی در قم حس خوبی داشتم که الان بعد از “عاشورا” به هیچ وجه چنین حسی رو ندارم. دوباره ریختم به هم! نمی دونم چرا!
دی ۷م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۸ نظر
بیش از سه دهه بود که به دلیل عدم ظهور صدایی ماندگار که بتواند کاملا با ترانه و آهنگ “چفت” شود؛ در خلسه های شبانه مان،به طور معمول، صدای فرهاد و فریدون فروغی و گاها داریوش به گوش می رسید (البته با فاکتور گرفتن از موزیک غیرایرانی) دست آخر هم گویی انتظارمان برای ظهور پدیده ای نوین در موسیقی پاپ بی نتیجه ماند و البته آنی که در پی اش بودیم را در دل سبکی که توقعش را نداشتیم ( به شخصه حتی فکرش را هم نمی توانستم به مخیله ام راه دهم!)؛ یافتیم.
صدای شاهین نجفی را وقتی برای اولین بار شنیدم شکه شدم! راستش آن قدر در ایران موسیقی رپ به بیراهه رفته بود و از هویتش که همانا اعتراض بود؛ دور افتاده بود که فکر نمی کردم کسی بتواند با رپ این چنین کند که شاهین کرد. شاهین همه ی حرف ها را نمی زد که شلیک می کرد. زیباتر از ما. برای هر کلمه ای که در ترانه هایش می شنیدی جا داشت که مدت ها فکر کرد. ستایش شاملو، داعیه دار حقوق زن بودنش، دردی که با صدای خش دارش چون نعره بیرون می جهید، به ستوه آمدنش از سنت و مذهب، سخن راندن از فقر و اعتیاد و فحشا، فهم عمیقش از فلسفه، آگاهی اش از انسان و آزادی، درک فرودستان و هزار و یک حرف که از دل ترانه هایش بیرون می آمد و از دغدغه ای مشترک و ظهور خواننده ای به واقع “فهیم” حکایت می کرد. این در حالیست که در ایران کمتر اتفاق افتاده است –اگر نخواهیم بگوییم اصلا پیش نیامده!- ؛”اعتراض” به صورتی کاملا شفاف در هنر عموما و موسیقی خصوصا راه پیدا کند … و شاهین حقیقت را بی مهابا و لخت، آنچنان که در کوچه و خیابان هر روز به چشم می آید، به زبان آورد.
خاطرم هست که تا چند روز پس از شنیدن “زندگی سگی” مسخ بودم. تمام تابوهای سنتی در یک ترانه شکسته شده بود و به خشن ترین نوع ممکن به گوش می رسید؛ آن چنان که خواب از سر هر بنی بشری برباید. من اما گمان می کردم این چند ترانه ی بی نظیر شاهین یک اتفاق است و چون “همه چیز” را می گوید دیگر در آینده حرفی برای گفتن نمی ماند. اما با شنیدن آلبوم ایلوسیون نظرم عوض شد و حالا دیگر شاهین را نباید یک اتفاق بدانیم…
در اولین آلبوم رسمی شاهین نجفی، پیشرفت هایی در سبک و سیاق برخی آهنگ ها نسبت به گذشته به چشم می آید هرچند که به نظر نگارنده به رغم اینکه موسیقی رپ کلام محور است اما به هر حال شاهین نباید مساله ی آهنگ و تنظیم “تمیز” تر برخی کارها را نادیده بگیرد.
به شخصه “آخرین زمان” را به دلیل تلفیق راک و رپ و سبک بی نهایت اعتراضی کار بیش از باقی کارها پسندیدم و البته “سارینا” را تاثیر گذارترین کار این آلبوم می دانم. هرچند که به نظرم جای شاهکاری چون “زندگی سگی” در این آلبوم به شدت خالی است…

پی نوشت اول: به راستی که چه ساده انواع رسانه ها علی رغم ادعاهای پوچشان، خواننده ای را که به جریان خاصی وابسته نیست را به هیچ عنوان ساپورت نمی کنند. با توجه به اینکه شاهین چندین برابر بیش از برخی کارشناسان و میهمانان تاریخ مصرف گذشته شان حرف برای گفتن دارد. شاید همان بهتر که عده ای هنوز هم درگیر دعواهای سیاسی مضحک خودشان باشند و امثال شاهین کار خودشان را بکنند…
پی نوشت ۲: موسیقی اعتراض(۱)/ شاهین نجفی
پی نوشت آخر: برای خود من بیش از همه غیر قابل هضم است اما به هر حال “ماهنامه ی نسیم هراز” با شاهین نجفی گفتگو کرده و این نشریه تا امروز هم روی پیشخون روزنامه فروشی ها موجود بود! رفیق کمی عجله کن!
پیوست: موسیقی اعتراض(۲)/ شاهین نجفی
آبان ۱۳م, ۱۳۸۸ در
بهانه ها |
۱۲ نظر
دوباره خورشیدی غروب می کند؛
به جرم کودکی اش
و چیدن گلی.
راست می گویند
شیطان دوست بچه هاست
اما این بار
شوخی خوبی با “بهنود” نکرد.
***
نگران نباش
رفیق سیاه من؛
دنیا به سوی تو پیش می رود!
۱۵ مهرگان ۱۳۸۸
پی نوشت: اخبار بی نهایت تاسف بار است. آدم را بین خودش له می کند. بهنود شجاعی قرار است تا سه روز دیگر بالاخره اعدام شود. تمام تلاش هایمان بی ثمر بود. چه خوش باورانه بیانیه ها را امضا می کنیم و اخبار را این جا و آنجا درج می کنیم…
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸ در
اجتماعی |
۱۰ نظر
به یاد دارم سه چهار سال پیش وقتی که برای تعیین رشته ی تحصیلات آکادمیکم با یکی از رفقایم که دستی بر قلم هم دارد مشورت می کردم، اکیدا اصرار داشت که سراغ رشته های علوم انسانی عموما و علوم سیاسی خصوصا، نروم. خودش هم علیرغم حرفه اش عمران خوانده بود و عقیده داشت با وجود تصفیه ی بی حد دانشگاه ها در ایران، خواندن چنین علومی کارگر نمی افتد. حرفش بی جا نبود اما من به قضیه جور دیگری نگاه می کردم و معتقد بودم می توان از بین اساتید-هرچند انگشت شمار- کسی را یافت که به اصالتش هنوز هم پایبند مانده تا حرفی غیر از آنچه مرسوم است را با ما در میان بگذارد. برای من بار سنگینی که انقلاب فرهنگی بر گرده ها وارد می کند و هزار و یک فیلتر دیگر قابل تحمل تر از بازی با سیم های شوخی ناپذیر فاز و نول و البته جراحی اثناعشر بود. غافل از اینکه من مو را می دیدم و آن رفیق پیچش مو را !!
در طی این مدت هم با تمام کم و کاستی ها ساختیم و ساختم. بیش از یک ششم دروس اختصاصی هم کاملا مباحث اسلامی اند ( و بماند که استاد پس از گذشت ۴-۵ جلسه خودش هم نمی داند دیگر چه مبحث نگفته ای باقی مانده ؟!) ، بیش تر منابع، کتاب های پاک سازی شده ی انتشارات سمت است( و باز هم بماند آن دسته از منابعی که کتاب های منتشره توسط بوستان کتاب، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و انتشاراتی از این دست اند) ، اندک نبودن تعداد اساتیدی که تحصیلات حوزوی دارند و هزار و یک عامل دیگر که به گمان من باعث می شود حتی فکر سکولار شدن هم به ذهن یک دانشجوی عادی خطور نکند.
اما… از آنجا که زیسن در ضل نظامی توتالیتر که اولا به دلیل مشروعیت بخشی به خود در صدد تحریف تاریخ برمی آید و ثانیا هر روز بیش از پیش در پی کنترل عرصه های عمومی و خصوصی زندگی شهروندان خود است، روز به روز فعالیت در عرصه های-خصوصا- حساس تنگ و تنگ تر می شود؛ ما باید امروز دغدغه مان این باشد که نکند قرار است از این پس-مثلا- به جای درس تاریخ اندیشه های غرب ۱و۲ در رشته ی علوم سیاسی مفاتیح الجنان ۱و۲ اثر ارزنده و پربار مرحوم حاج شیخ عباس قمی را پاس نماییم!!!!
ترس از علمی که مشت دجالان را می گشاید و باعث می شود کوس رسوایی شان عالم گیر گردد اما برای ما چندان هم بیگانه نیست. این دشمنیت را از خیلی پیش تر به یاد داریم. زمان حمله ی اعراب به ایران را می گویم. که به روایت برخی متون تاریخی، فرماندهان حمله با استدلال بر اینکه اگر کتابی حاوی حرف ارزشمندی باشد که آن سخنان در قرآن هم موجود است و اگر نه که سراسر کفر است و نابودی اش موجب سهل المسیر شدن وصول به بهشت برین می شود، دستور سوزاندن کتب می دادند. و حال این بماند که در آن زمان که گستره ی مناسبات در حد امروز نبود با وجود خسران بی حد و انحطاط، موفق نشدند به طور کلی جلوی دفن و البته بروز و ظهور اندیشه های نوین را بگیرند چه رسد به امروز که …
و این داستان غم انگیزی است. جایگزینی علوم اسلامی به جای علوم انسانی را می گویم. که نه از آن زمان که آن برگه های اعتراف مضحک را برای سعید حجاریان می نوشتند که از سال ها پیش کلید خورده بود که با چنبن سرعتی هم می تواند پیش روی کند و البته من چقدر ساده لوح بودیم که گمان می کردم …

پی نوشت اول: این روزها به این می اندیشم که پدر و مادرها چقدر گاهی شبیه حکام می شوند! از آن هنگام که احساس خطر می کنند و مانع می شوند که تو در طی تحصیلات متوسطه شاخه ی علوم انسانی را برگزینی. به راستی چقدر فهمیدن “تو” برای همه گران تمام می شود و البته چقدر “گوسفند” بودن ات ارزان و باصرفه است!!!
پی نوشت ۲: پی نوشت اول به هیچ روی به منظور توهین به شاخه ی تجربی و البته فنی نگاشته نشده است.
پی نوشت ۳: به گمان من انقلاب فرهنگی در بلند مدت تاثیرات به مراتب سنگین تری از باقی ظلم ها و ناحقی ها به جای می گذارد. آخ که چه هضم دشواری هم دارد!!
پی نوشت آخر: گاهی ارتباط برقرار کردن بین دو موضوع “خاص” بسیار دشوار تر از برقراری توازن بین دو کفه ی ترازویی ست که یک طرفش یک وعده ی غذایی ماست و یک طرفش وعده ی غذایی یک کارگر عیال وار…
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۲۱ نظر
سکانس پانصد و یازده هزارم
مکان: خیابانی بسیار شلوغ
زمان: حوالی عصر
۱،۲،۳ حرکت
-راه بیفت. یالا بجنب. چرا مثه نعش مرده خودتو روی زمین می کشی؟ رو جفت پاهات وامیستی یا قلمشون کنم؟
(بالاخره تا پای ماشین، به زور چماق و کشان کشان می برنش)
-با توام هی! انگار قرار نیست حرف تو گوشت بره دختره ی ج… هان؟ اون دهن کثیفتو ببند و به جای این کولی بازیا زودتر سوار شو.یالا. د زودباش دیگه. کلی کار داریم.
(و در حالیکه دختر را به زور سوار ماشین می کند زیر لب می گوید: )
حالا حالیت می کنم با کی طرفی!
سکانس پانصد و یازده هزار و یکم
مکان: نامعلوم!
زمان: نیمه شب
خفه شو، گه زیادی داری می خوریا. مگه بهت نمی گم بکش پایین سلیطه، هان؟ جونت بالا بیاد دیگه. زود باش.
ای بابا. اصلا انگار زبون آدمیزاد تو کله ی پوک شماها نمی ره که نمی ره. خیل خوب… خودت خواستی. حاجی دستاشو بگیر. برادرا بیاین تو، وقتشه!
…
باقی قصه کابوسیست که مدت هاست هر صبح نظاره گرش شده ام. فقط فریاد و جیغ و ناله است و در نهایت هم تن بی هوش شده ای که نیمه جان بر روی زمین افتاده و قادر به فریاد درد کشیدن نیست… فقط امیدوارم در لحظه های آخر، میان درد و ناله و خون با قدرت و شهامت تمام، آب دهانت را جمع کرده باشی و روی صورت کثیفش تف کرده باشی؛ ترانه ی من!

پی نوشت اول: فکرش را بکن؛ یک عده جانی که همیشه هم پشت پرده می مانند به مغز انسان ها، از همان بدو تولد، زرداب تزریق کنند تا پس از طی دوران بلوغ، تبدیل شوند به وحشی ترین و بی رگ ترین حیوانات هستی. اگر اسم این عمل استثمار و دزدین انسان از خودش نیست، پس چیست؟؟
پی نوشت ۲: باید تاکید کنم که بی شک ناشی ترین فیلمنامه نویس دنیا بوده و در این زمینه هیچ تخصصی ندارم. قصد من تنها این بود: روایت کابوسی شبانه، به یاد ترانه
پی نوشت ۳: ۹۹% الفاظ رکیک به دلیل مسائل اخلاقی حذف شدند!!
پی نوشت آخر: به پیشنهاد دوست عزیزی، احتمالا از این پس این وبلاگ با پست هایی کوتاه تر از قبل به روز خواهد شد. امیدوارم این بهانه ی خوبی باشد برای زودتر نوشتن و غلبه بر تنبلی همیشگی من در وبلاگ نویسی…
مرداد ۲۳م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۹ نظر
از همان سال های ابتدایی تحصیل،هیچ گاه از تاریخ و جغرافیا آن چنان که باید لذت نمی بردم و شاید به خاطر همین است که حافظه ی تاریخی ام نیز چندان تعریفی ندارد. و بی سبب نیست اگر در این روزهای پر هیاهو که هر دم با شنیدن خبری جدید و البته تلخ ناچار می شوی به تسلای خود روی آوری، روزهای حساس را در حافظه ی تلفن همراهت ثبت کنی تا به یمن مدرنیته شدن به وقتش برایت نوا سر دهد!
امروز ۲ امرداد است. یکی از همان روزهایی که در تلفن همراه من بی حواس ثبت شده و… وقتی زنگ می خورد و نگاهم روی تاریخ قفل می شود تازه می فهمم که نه سال است دیگر برای آزادی ننوشته ای هرچند به یمن چنته ی پر تو ما همیشه شعری تازه داریم…
وقایع روزهای چندین باره ی خونین وطن برای ما شاید تازگی داشته باشد. از سلاخی دجالان به حیرت افتاده ایم و باورگهمان هم کمی نم کشیده است! اما تو سه دهه قبل تر با جسارت تمام پیشگویی روزهای سیاه را کرده بودی و بر حسب رسالتی که برای خود تعیین کرده بودی فریاد برآوردی و روشن فکری خود را بر همگان اثبات نمودی : ” دوران پرادباری ، که گرچه منطقا” عمر دراز نمیتواند داشت ، از هم اکنون نهاد تیره خودرا آشکار کرده است… و قشریون مطلق زده هر اندیشه ای را دشمن می دارند و کامکاری خود را جز شرط امحای مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند.. پس نخستین هدف نظامی که میکوشد پایههای قدرت خودرا به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گامهای خودرا به آتش کشیدن کتابخانهها و هجوم علنی به هستههای فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته ، کشتار همه متفکران و آزاداندیشان جامعه است.
اکنون مادر آستانه توفانی روبنده ایستادهایم. بادنماها نالهکنان به حرکت درآمدهاند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. میتوان به دخمههای سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بیامان بگذرد. اما رسالت روشنفکران ، پناه امن جستن را تجویز نمیکند. هر فریادی آگاه کننده است ، پس از حنجرههای خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد. سپاه کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نا برابر به میدان آمده اند.” (۱)
در این نخستین بامدادی که از نهمین سالمرگت می گذرد با خود می اندیشم چه خوب است که آن غول بزرگ و زیبای هر گز از مرگ نهراسیده که کوچکی ام در برابرش به خوبی عیان است، در آغوش زمین آرام خفته است و مجبور نیست اخبار گردن کشی ها و جوان کشی ها را از بی بی سی فارسی دنبال کند!
… و من هر چه می کنم، با یک رگ ناهشیار، نمی توانم چیز خاصی در سوگ تو بنویسم.

شعر ” عشقی دیگر” اصلان اصلانیان که برای تو سروده شده است مسلما به از حر ف های بی سر و ته من خواهد بود…
عشقی دیگر
عشق ما، عشق دیگری است
سرشت ما، سرشتی دیگر.
- ما کدام است؟
الف بامداد و
الف سحر(۲)
غول زیبا و
گورزادی زشت
هستی جاودانه و
وجودی بی ثمر
مناسبتمان؟
فرزندان یک ملت و پرورده ی آن “بسوده ترین کلام، دوست داشتن”
این آخرین امید؛
و از برای تمامی معضلات جهان
این، تنها شاکلید
و بدین سیاق
عشق ما عشق دیگری است …
پی نوشت اول: خط های داخل ” ” از احمد شاملو است.
پی نوشت ۲: الف سحر تخلص شاعر این شعر است.
پی نوشت ۳ :خسروی خوبان، حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!همان طور که همه می گویند تو رفته ای و من باور نمی کنم!
پی نوشت آخر: خونی که در رگ ماست، بر روی آسفالت ها طنازی می کند اما مفتی به کسی هدیه نمی شود!
مرداد ۲م, ۱۳۸۸ در
بهانه ها |
۱۲ نظر
قصه از ۵-۶ ماه پیش آغاز شد. (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) آن زمان که با راه انداختن بازی رنگ ها مردم مشتاق شدند ،بی آنکه خودشان بدانند، لبیک گویان در صف مجاهدین انقلاب و ناب محمدی قرار گیرند. لابد گمان می کردی “که” ی مثل معروف “از دل برود هر آنکه از دیده رود” برای “چه” هم صدق می کند و بر همین اساس زمان می تواند روی خیلی “چیز” ها سرپوش بگذارد. غافل از اینکه قواعد بازی طور دیگریست و هرگز سبزی نمی تواند روی سرخی را سیاه کند…
تشنگی قدرت اما کار را حسابی بیخ دار کرد. انگار کف و سوت جوانان به مزاج تو و یارانی که هشت سالی ملت را به همین منوال سرگرم می کردید، بسیار خوش آمد و بد ندیدید پس از شوی انتصابات، از خشم مردمانی که سی سالی می شود (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) در زیر یوغ استبداد و خفقان حکومت ولایت فقیه جرات نطق کشیدن هم نداشتند، به نفع خودتان بهره ببرید.خواهران و برادران جسور و بی باک میهنی نیز به بهانه ی دفاع از حقوق بر باد رفته و خیانت در امانتشان، در نبردی نابرابر سینه جلوی رگبار گلوله های “دشمن” شان سپر کردند تا شاید در آزادی، به آزادی سلامی دوباره گویند.
پر واضح است که در حکومت ولایت مطلقه فقیه، اصلاحاتی که پرچمدارش محمد خاتمی کرنش گر است (همانی که دوازده سال پیش حاضر نشدی عکس دو نفره تان بشود پوستر تبلیغاتی اش و الحق که او تمام این ها را ندید گرفت و برادری را در حق تو تمام کرد) هرگز راه به جایی نخواهد برد. جالب است… شعار اصلاح طلبی و حقوق شهروندی ات گوش فلک را کر می کند و در میان دعوای داخلی که بر سر صندلی قدرت است ،بی محابا چون گذشته، جوانان را دم دست جلادان می گذاری تا این بار به جرم “سکوت” سلاخی شان کنند.خاطره ی گستاخی هایی که باعث شد همین جوانان در شلمچه و دوکوهه و البته خاوران ذبح شوند از ذهن ما که بیرون نرفته؛ تو را نمی دانم! تو که با کودتاچیان غریبه نبودی. با هم در همین نظام پوست ترکانده بودید.
آن یک نامزد معترض که از نظر من با توجه به کینهی حاکمیت کودتایی از شعار “تغییر” و صراحتش در”اعتراض به قتل زهرا بنی یعقوب، نظارت استصوابی و رد صلاحیتها، تغییر قانون اساسی ” و امثال آن بیش تر در حقش اجحاف شده، لااقل این طور طرفدارانش را خرج خود نکرد و دست آخر به اشتباه خودش مبنی بر اینکه نباید مردم را به شرکت در شوی انتصابات تشویق می کرد، با صراحت تمام اعتراف کرد و از همه عذر خواهی کرد که خود من بارها به وی گفتم: شیخ تو که از همه چیز باخبری دیگر چرا؟ وزیر کشور وابسته به طیف خودتان نتوانست دور قبل جلوی تغلب بایستد و در لحظات پایانی -به قول خودت- سوم اعلامت کردند؛ با وزیر کشوری که رفیق گرمابه و گلستان رقیب است چه می کنی؟چه ضمانتی وجود دارد که دست به تشویق و ترغیب می زنی…؟
اما تو ای سید سبز گستر… چه خوب از هوادارانت خرج کردی و حال سوال این است که چرا از خودت خرج نکردی؟ طرفداران سرسختت در جواب من حتما خواهند گفت هزینه از این بیش تر که پس از سال ها جانفشانی برای اسلام و انقلاب دست آخر انگ همکاری با انگلیس و آمریکا به پیشانی اش زده اند؟ هه…خنده دار است. از کی تا به حال حرف شریعتمداری و تیمش که حتی استاد شجریان را هم عامل استکبار می دانند و وطن فروش می خوانندش، حجت شده است؟! پس مسئله این نیست. مسئله این است که حتی شخص وزیر اطلاعات هم نداند تو را در کدام سلول به بند کشیده اند. مسئله این است که در اوج جوانی با شلیک گلوله ی یکی که دو روز است اسلحه دست گرفتن را یادش داده اند وسط آسفالت خیابان جان بدهی. مسئله این است که شبانگاه به خوابگاه به اصطلاح امن دانشجویی ات حمله کنند و رفیقت را جلوی چشمت با تبر تکه تکه کنند. مسئله این است که پس از چند روزی که همه از تو بی خبرند در اوج سانسور خبری به اتهام قاچاق مواد مخدر (!) ناگهان بالای جوخه ی دار پیدایت کنند. مسئله این است که خانواده ات در فقدان جنازه ات بسوزند و ندانند کجا باید برای فرزندشان ضجه بزنند. مسئله این است که زیر شکنجه، دوربین صدا و سیمای رژیم عدالت پیشه را جلوی چشمانت بیاورند و مجبورت کنند سناریویی از پیش تنظیم شده – و البته نخ نما را- به عنوان اعتراف از بر بخوانی. مسئله این است … این است که در اوج تشنگی قدرت و البته در اوج ناباوری هم کیشانت بر تو چیره شدند و شکاف ها به بالاترین سطح ممکن نمایان شد.
این چیرگی اما با تمام وقاحتش از به قدرت رسیدن تو باارزش تر بود. بسیار هم با ارزش تر بود. اگر تو به قدرت می رسیدی، زیر چتر ولایت به خدمتگذاری (؟!) برای انقلاب کمر می بستی و آنگاه نه نقاب از چهره ی آنان که باید بر زمین می افتاد و نه مردم به آزادی و حقوقی که حق مسلمشان است لحظه ای می اندیشیدند.
مسئله این است!
مسئله این است که عدوی تو نیستم من، انکار توام!
پی نوشت اول: به نظر من این مهم نیست که جامعه ی جهانی امروز نسبت به ملت ایران دید مثبتی دارد.مهم آن روزی است که ما به آسایش – به معنای واقعی اش- دست یابیم و با آرمانهایمان بر سر یک سفره بنشینیم!
پی نوشت ۲: به قول مجتبی سمیع نژاد همین مانده که بیایند و ایران را دستگیر کنند و ببرند اوین!
پی نوشت ۳: خودمانیم ها! ولی چهار سال (؟) پوست مان را می کنند! هر چند… می ارزد!
پی نوشت ۴: الحق که زنان در خرداد خونین نقش بسزایی را ایفا کردند، برای بسیاری این دور از ذهن بود…
پی نوشت ۵:SMS و صداوسیما تا اطلاع ثانوی تحریم اند!
پی نوشت آخر:چه کنیم؟؟!
تیر ۱۵م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۶ نظر
“شبنورد”
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل سوزان های
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
(اصلان اصلانیان)
ساعت ۳:۳۰ بامداد امروزبا حمله ی وحشیانه ی نیروهای لباس شخصی و انصار حزب الله به کوی دانشگاه تهران،دانشجویان کوی بر اثر ضربات گلوله،زنجیر،باتوم و چماق مجروح شدند…
تکرار ۱۸ تیر ۷۸؟کمی وخیم تر؟
ایستادگی در برابر این کودتای سیاه نهایتا چه نتیجه ای را در بر دارد؟
و چه خوب گفت مهدی کروبی،این روزها بی شک عزای عمومی است…
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۰ نظر
از خیابان که می گذرم،سرود آفتابکاران را می شنوم.تمام تنم گر می گیرد.راهم را گم می کنم.کمی جلوتر یکی از دوستانم مرا بلند صدا می کند”خسته نباشید!”به خودم که می آیم می بینم بی هوا چند ده قدمی از در ورودی جلوتر رفتم.دوستم می گوید چرا اشک تو چشمات جمع شده؟!
سراومد زمستون،شکفنه بارون
…
میاد دوباره زمستون؟!!!
خرداد ۱۶م, ۱۳۸۸ در
شبانه |
۳ نظر