جنگل
کجاست جای قطرههای خون شهیدان
آیا امسال خواهد شکفت این لالههای خون
این لالههای شکفته در رنج و اشکها
در برگهای سبز تو
هر سال زنده است
***
در زیر پلک خیس جنگل
در سبزهای سبز جنگل
کوچک
چوپان تنهایی ست
که هر غروب در نی
فریاد جنگلیها را
سرریز میکند
جنگل صدای گمشدگی ست
جنگل
صمیم وحدت ماست
و چشمهای کوچک
باور نمیکند
اینک صدای او
در پیچ و تاب سرد سیاهکل
گل میدهد
در زیر پلکهای خیس جنگل
در سبزهای سبز شمالیام
کوچک
یک نام یا صداست
آوارهٔ غم نشین
هر عصر مینوازد
آهنگ کهنه را
و با صدای نی لبکش
آنها
برادرانم
گلهای هرزه را
با خون پاک خود
تطهیر میکنند
خسرو گلسرخی

پی نوشت اول: فدائیان خلق، با خلق حماسه ی سیاهکل، نشان دادند که رژیم شاهنشاهی با دو هزار و پانصد سال عقبه ی تاریخی و علی رغم تمامی تبلیغات، شکست ناپذیر نیست و این آغازی بود برای مبارزه ی توده ای علیه استبداد… چهلمین سالگرد حماسه ی سیاهکل گرامی باد!
پی نوشت آخر: سال گذشته در همین روز بود که یکی از رفقایمان بازداشت شد، چقدر نگرانش بودیم و البته جالب بود که دقیقا در سالروز جاودانه هایش به بند کشیده می شود…!
بهمن ۱۹م, ۱۳۸۹ در
بهانه ها |
۲ نظر
اینجا زمین سرد است و کسی برای گرم شدنش قدمی برنمی دارد.
من اما کر و کور شده ام و تنها تصاویر و صداهایی از گذشته های نه چندان دور خیابان های آشنای شهرم در باورم رژه می روند…
من، اینجا تک مانده ام و تنها باید نظاره گر دجالانی باشم که بی رحمانه تاریخ را ورق می زنند.
شبانه روز چون ساعتی می گذرد؛ می گویند زندگی “ما” سرشار از خوشی ست. گفته شان را به دیده ی جان می خریم هر چند که قرن ها در حسرتش سوخته باشیم…
شما ای دوستان و دشمنانی که بر روی ما می خندید، زیاده دل خوش نباشید، شاید فردا از آن ما باشد!
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۹ در
شبانه |
یک نظر
حوالی ظهر بود و توی اتوبوسی تقریبا شلوغ ایستاده بودم. دو تا ایستگاه از میدان رسالت رد کرده بودیم که دوتا کودک کار سوار شدند. یکیشون که کوچکتر بود و حدود هشت سال سن داشت دف می زد و اون یکی که به گمانم سنش به چهارده-پانزده می رسید کمانچه. یک شعر مذهبی قدیمی را هم که در وصف امام هشتم شیعیان بود با هم بازخوانی می کردند.
هنوز دو دقیقه هم از سوار شدنشون نگدشته بود که صدای داد و هوار زنی که روی آخرین صندلی قسمت جلوی اتوبوس نشسته بود و با موبایلش حرف می زد بلند شد. این زن در فاصله ی دو متری من نشسته بود و غرولندهاش رو قبل از اینکه صداش رو ببره بالا هم می شد شنید:
-صدای داریه و تنبکه نازی جون!
-…
-دو تا از این پسر گداها اومدن، کل اتوبوس رو گذاشتن روی سرشون.
-…
-اه. اگر گذاشتن بفهمم چی می گی؟
-…
-چی؟ یه کم بلند تر… بابا متوجه نمی شم.
و حالا دیگه صداش رو بلند کرده بود:
-جمع کنید این بساط داریه و تنبکتون رو. چرا نمی ذارید آسایش داشته باشیم؟ کر شدم به خدا!
اون دو پسر اما به گفته های زن توجهی نکردند و به کارشان ادامه دادند.
چند ثانیه نگذشته بود که باز صدای زن بلند شد:
-بابا بسه دیگه! یه خرورا کار دارم؛ مگه نمی بینید دارم با تلفن حرف می زنم!؟
و بعد رو کرد به سمت سایرین و ادامه داد:
-اینا آرامش را از آدم می گیرن. هرجا می ری صدتاشون می ریزن رو سر و کله ات!
پسری که کمانچه می زد در جواب توهین های زن مسافر، زیر لب گفت:
-عجب ادعایی هم داره، فکر می کنه از دماغ فیل افتاده!!
و چون کم کم شرایط را مساعد نمی دید، به پسر کوچکتر اشاره کرده که دف را سمت مسافرها ببره تا اگر دوست داشتند، پولی در برابر هنرشان بدهند و البته صدای کمانچه اش کماکان ادامه داشت.
زن مسافر اما که مجبور شده بود تلفنش را قطع کند، کماکان به غرولندهایش و بحث با سایر مسافرین ادامه می داد.
مرد مسافری در جوابش گفت:
-خانم شما هم زیاد سخت می گیریا! بابا این بنده خدا ها این کارشونه، دو ایستگاه بعد هم پیاده می شن.
-زن اما بدون اینکه ذره ای از موضعش پایین آمده باشد ادامه داد:
-این همه کار توی این مملکت ریخته! این دو تا همه که ماشاالله از من سالم ترن! خب برن یه کار آبرومند پیدا کنند!
زنی دیگر که در کنار من ایستاده بود زیر لب گفت:
-این بچه که داره از زور لاغری می شکنه! این خانم مطمئنه که از خودش سالم تره!؟
و هم چنان حرف های متناقض مسافرین ادامه داشت.
کودک اما خوب می دانست که دف را نباید جلوی زن ببرد؛ زن هم وقتی دید که این وسط آدم حسابش نکردند، با صدای بلند گفت:
-خوب می دونه من یک قرون هم واسه این اداهاشون نمی دم!
پسر بزرگتر هم که حالا فقط جلوی در ایستاده بود؛ گفت:
-رئیس جمهور امریکا که نیستی این قدر ادعا داری و کار کار می کنی!
و یکی از مسافران دهنش را برد نزدیک گوش پسرک و گفت:
-خودتو ناراحت نکن، یه چیزی می گه حالا، عصبیه.
-چی چی رو عصبیه! خب داریم کار می کنیم دیگه. دزدی که نمی کنیم…
اتوبوس در ایستگاه ایستاد و هر دو پیاده شدند.
فضا آرام شد، هرچند که خیلی ها دوتا دوتا پچ پچ می کردند و البته به زن مسافر چشم دوخته بودند که مجددا داشت با موبایلش حرف می زد:
-نازی جون واقعا شرمنده. نمی دونی چه منجری گرفته بودند که. خب می گفتی.
-…
-آره قربونت برم می دونم! اما این دفعه اپیلاسیون هم دارم! ارزون تر حساب کن!!!

بهمن ۲م, ۱۳۸۹ در
اجتماعی |
۲ نظر
بیش از هر چیز در این لحظه دوست داشتم “کرد” می بودم. یا لااقل در مناطق کرد نشین زندگی می کردم تا به ریز مسائل کردستان واقف باشم و با توجه به این مهم می توانستم به درستی به حل معضلی که این روزها ذهنم را درگیر کرده بپردازم. اما در هر حال با همین اطلاعات قطعا ناقص دستکم به طرح مسئله می پردازم.
در فاصله ی زمانی کمتر از یک ماه، جمهوری اسلامی قصد می کند دو تن از زندانیان سیاسی کرد محکوم به اعدام را سربه دار کند؛ اولی حبیب لطیفی ست، محبوس در زندان مرکزی سنندج و دستگاه قضایی از چند روز قبل اعلام می دارد که وی را در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۵ اعدام خواهد کرد و دومی حسین خضری ست، محبوس در زندان مرکزی ارومیه که به طور ناگهانی و شبانه در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ از بندش به مکان نامعلومی انتقال داده می شود و خانواده اش با توجه به برخورد مسئولان در قبال پی گیری های ایشان به شدت احتمال می دهند که وی را مخفیانه اعدام نمایند.
برای اولی در اکثر نقاط جهان که ایرانیان مهاجر و یا پناهنده ی پرشماری را در خود جای داده، آکسیون برگزار می شود، چندین و چند تابلو و شیشه ی سفارت خانه های جمهوری اسلامی در دنیا پایین می آید، سرخط تمامی خبرگزاری ها و اخبار حول موضوعش می چرخد، بسیاری از سازمان های سیاسی و مدافع حقوق بشر به حمایت از وی برمی آیند، شبکه های اجتماعی که در سال های اخیر نقش موثری در اطلاع رسانی داشتند تمامی انرژی خود را صرف اطلاع رسانی از وضعیت وی می کنند و شاید مهم تر از همه نیز مردم کردستان باشند که به تجمع در برابر زندان سنندج می پردازند.
برای دومی اما اوضاع دیگرگونه است؛ خبرگزاری های معتبری که اخبار وی را پوشش می دهند تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی رسد، بدون هیچ گونه اغراق، در هیچ کجای دنیا هیچ آکسیونی برگزار نمی شود و تقریبا هیچ سازمان و گروهی در جد بیانه هم پشت وی نمی آید و البته مردم که ترجیح می دهند در برابر این خبر سکوت اختیار کنند.
حبیب اعدام نشد و موضوع پرونده ی وی آنقدر جنجالی شد که برخی مسئولان را هم به پای میز مصاحبه بکشاند و حسین در حالی اعدام شد که پس از اجرای این حکم نیز این سکوت چندان شکسته نشد و خبرگزاری های حکومتی هم ترجیحا اسم وی را ذکر نکردند و به نظر پر بیراه نیست اگر بگوییم آن ها هم به چنین تبعیضی -که نشان از کم اهمیت بودن وضعیت حسین در جامعه است- پی برده اند!
اما سوال اینجاست که چرا این همه تبعیض در یک مقطع زمانی در حالی که هر دو زندانی از یک قومیت بودند و جوان و خانواده ی هر دو نیز استمداد طلبیده بودند؟ طی روزهای اخیر برخی این استدلال بی پایه را مطرح می کنند که انرژی مان “ته” کشیده بود؛ اما به شخصه، بدون سر سوزن تردید، می گویم که اگر باز هم بحث اجرای حکم حبیب لطیفی بر سر زبان ها بیفتد، اعتراض ها همچون گذشته ادامه یابد.
****
اما به راستی تفاوت این دو زندانی در چیست؟ حبیب چه خاصیتی برای رسانه ها و احزاب و سیاسی داشت که حسین از آن محروم بود؟ چطور می شود که بعد از اینکه اجرای حکم حبیب موقتا لغو می شود کماکان فعالین دست از اعتراض برنمی دارند اما وقتی حسین اعدام هم می شود، آنچنان اعتراضی را شاهد نیستیم؟
راستش من که نتوانستم تاکنون این تبعیض را هضم کنم…
پی نوشت اول: برایم جالب بود که یکی از رفقای کرد که اتفاقا دستی بر قلم دارد و در بسیاری از رسانه ها نفوذ، در ماجرای حبیب بسیار خود را ناراحت نشان می داد و برای جلوگیری از اجرای حکمش حنجره ی خود را پاره می کرد اما در برابر اعدام حسین سکوت اختیار کرد و حتی در فردای آن روز سر موضوعی کم اهمیت به شادی و پایکوبی پرداخت!
پی نوشت آخر: به شخصه شاهد این بودم که ارتباط خانواده ی حسین با بسیاری از خبرگزاری ها و رسانه های معتبر، پیش از اعدام برقرار شد، اما حتی یکی از آن ها هم اقدام به مصاحبه و انتشار خبر در مورد وی ننمودند!
دی ۲۹م, ۱۳۸۹ در
سیاسی |
بدون نظر
به یاد آر: تاریخ ِ ما بیقراری بود
نه باوری
نه وطنی
نه
جخ
…امروز
از مادر نزادهام
پی نوشت اول: خبرها بد است و روزها سگی تو اما باز هم در بند بند اشعارت زاده می شوی.
پی نوشت آخر: روایت بی بی سی از اعتراضات دانشجویی در انگلیس تهوع آور است، نمونه هایش را به کرات در بیست و سی دیده بودیم.
آذر ۲۱م, ۱۳۸۹ در
بهانه ها |
بدون نظر
حس می کنم امسال جای “مجید” در صحن “پلی تکنیک” خالی خواهد بود. امیدوارم حسم اشتباهی باشد…
آذر ۱۶م, ۱۳۸۹ در
بهانه ها |
بدون نظر
ده ها مرد در کازینویی به زنی روسپی تجاوز می کنند. همه خوشحال اند و می خندند؛ حتی زن روسپی؛ حتی تو! این فاجعه تن هیچ کس را نلرزاند.
و من به این فکر می کنم که روسپی گری هم قوانینی دارد. و تن هر انسان گنجایشی…
***
شهر دور و دیر بود، صدای خنده های آن زن و دهان گشادش که برای کمرنگ تر جلوه دادن پیری اش غرق در ماتیکی سرخ بود اما، تن دخترکانی که در پشت پنچره های طبقه ی نمی دانم چندم آن ساختمان لعنتی به رقص درآمده بود، کوفتگی تن آن زن کرم پوش در آن رستوران مثلا سنتی و بدن های خسته ای که بر کف پیاده روها نقش بسته بودند و حالا با هر لگد گویی رنج دوران بر جسمشان کوبیده می شود؛ از نفس به من نزدیک تر…
مهر ۱۲م, ۱۳۸۹ در
اجتماعی |
۳ نظر
تو را می خواهند بکشند و در این میان بسیاری متهم اند شاید بیش از همه خودت. باید طوری در برابرشان بایستی که ایستادگی ات خم به ابرو نیاورد اما … اگر جا ماندی چه؟! چه کسی جز “تو” باید تاوان این فلاکت را بدهد؟؟؟
پی نوشت: وبلاگ ما قریب به پنج ماه از دسترس بنده خارج بود. اما من هنوز اصرار بر زنده بودن دارم!
مرداد ۸م, ۱۳۸۹ در
شبانه |
۵ نظر
ثانیه های انتظار یکی پس از دیگری می گذرند و نمی دانیم رفیق روزهای بی روزن ما در چه حال است؟ ما که به همین زودی دلتنگش شدیم و البته بیش تر گیجیم؛ می دانیم چگونه اما نمی دانیم چرا!؟
تو می گفتی آزادی بهانه نمی خواهد، اما حالا مثل اینکه حقیقت با تمام تلخی و زمختی اش دارد به ما می فهماند که حکایت آزادی تو و خیلی های دیگر، بهانه می خواهد. هرچند که در کنج دیوارهای سرد اوین هم آزاد باشید.
همیشه می گفتی نوشتن خلق دنیایی است بدون خدا و تقدیر و درد. به حرفت ایمان داشتم اما می بینی که؛ در آنچه برایت می نگارم، درد-هرچند بسیار کمتر از آنچه هست- به چشم می خورد. اما با وجود اینکه پای خدا را هم به این کارزار باز کرده اند زورشان گویی به تقدیر نمی رسد! آخر حساب تقدیر سواست؛ تقدیر مردمان به دست خودشان رقم می خورد حتی اگر حوادث همیشه یک قدم پیش از ایشان گام بردارد…
در طی این چند روز واژه ها الکن بودند و نشد که چیزی برایت بنویسم و حالا نیز… این هم حتما حکمتی دارد که کلمات روی کاغذ در این چند سطر ناچیز هم، اکثرا وجودشان را پیش تر از تو وام گرفتند!
تو را گرفتند و بردند و … زدند. طاقت بیار رفیق؛ به همان دلیلی که خودت از باقی رفقا توقع داشتی…
نصور نقی پور را آزاد کنید.
پی نوشت اول و آخر: روزها سخت و سخت تر می شوند. فضا سنگین و سنگین و تر و عقده ها و بغض ها و کینه ها ی درونی ام زیاد و زیادتر!! دلم می خواد بالابیارم…
پیوست: نسخه ی کامل این دلنوشته را می توانید در اینجا بخوانید.
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ در
سیاسی |
۱۰ نظر