مصرف کنندگانِ خشنود، در سوگِ استیو جابز

اصولا “ما” به سوگ نشستن را به بهترین نحو آن آموخته ایم و معمولا برای این مهم نیز در پی یافتن دلیل موجهی لااقل برای اقنای خودمان هم  که شده، نیستیم. همین می شود که وقتی خبر مرگ “استیو جابز” می رسد، سیلی از آه ها و ناله ها روان می شود تا هر کسی به نحو خودش از دست دادن یک به قول خودشان “نابغه” را تسلیت گفته باشد و از قافله عقب نماند و حال قافل از آنکه همین فرد که بیش از نبوغ بایستی مقام “صاحب سرمایه” بودنش را مدنظر قرار داد، هر یک از مشتریانش را در حد یک مصرف کننده تقلیل داده و من دقیقا متوجه نمی شم اگر عده ای که البته تعدادشان در مقایسه با جمعیت جهان بسیار محدود است، آیفون و آیپَد و آیپاد نداشته باشند، چه فاجعه ای رخ خواهد داد؟ یا مثلا چرا در این بین، مرگ انسان های متعدد به اشکال گوناگونی منجمله فقر و گرسنگی، از کوچک ترین اهمیتی برخوردار نیست؟

راستش در بین تمامی اخبار و اظهار نظرها و سوگواری ها در رابطه با مرگ استیو جابز، چیزی که بیش از همه توجه مرا به خود جلب کرد، اعتقاد عجیب و غریب یکی از رفقای مدعی مبارزه طبقاتی بود که می گفت ما بهتر است که از تکنولوژی برای نابودی خودش مدد بگیریم و حتی پس از مخالف من با این نظریه ی ناب ترجیح داد خرده بورژوا خطابم کند و بد نیست بدانید این در شرایطی ست هزینه ای که سالانه صرف به روز کردن تکنولوژی اش می کند، از حقوق یک کارگر ساده در ایران در همین بازه ی زمانی؛ علی رغم داعیه داری دفاع از حقوق این طبقه، پیشی می گیرد…!

 

پی نوشت اول: ۹ نفر از کارکنان شرکت خط تولید آیفون در تایوان خودکشی کردند

پی نوشت دوم: یکی از کارگران کشت و صنعت کارون خود را در محل کارش حلق آویز کرد

پی نوشت آخر: آیفون تمام اطلاعات کاربرانش را به طور مخفیانه جمع‌آوری می‌کرد

تناقض های شبانه

گنگ و پرایهام؛

شبیه به بی درکجاییِ من،

آن هنگام که حبس می شوم در حاشیه ی این شهر

که برای من اتاقی بیش نیست.

سرد و بی احساس؛

درست به مانندِ تمامِ بی رحمی ای که “هراویل” داشت،

مثلِ تمامِ کرختکی پاهایم

و شاید زخمِ پاهایت!

بیش از این هم انتظاری نیست؛

تو هنوز برایم همان تصویرِ خشنِ پشتِ قاب هستی

که قابیل وار به نظاره ام می نشیند!

اما لعنتی،

خودت بگو:

با آن زمان که کودکانه به رویم می خندی و بی تاب تر از منی،

چه کنم!؟

 

پی نوشت:

The child is grown,
The dream is gone.

وقتی تمامِ زمین سرد است…

کوچکتر که بودم، هنگامِ خواب
با حسرت به همه و حتی خواهر و برادرانم نگاه می‌کردم؛
آن‌ها “تشک” داشتند و من باید روی “موکت” می‌خوابیدم!
وقتی برای اولین بار به تشک و حتی تخت رسیدم،
نمی‌دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت!!

جمع یا تنهایی؟

از جمع می هراسم. راستش به قول رفیقی این جمع های کج و کوله چیز خاصی به من اضافه نمی کنند و حتی برعکس، حس می کنم در هر موقعیت جدید از وزنم که این روزها هیچ هم نیست، باز می کاهند… وه که چه احساس ناگواری ست. این و تمام آن چیزهایی که به این اندیشه هدایتم می کنند که چرا سنگر را رها کرده ام!؟

اما تنهایی مطلق چه؟ آیا جز این است که این روزها تمام آنچه زندگی ست(بخوانید جنگ با زندگی) برای من شکل استمناء به خود گرفته است؟

دنیای مجازی، به طبع آفریننده ی آدم های مجازی هم هست، آدم های بی عاطفه ای که پس از یک سال همسنگری هم به راحتی از ذهنشان پاکت خواهند کرد هرچند که آن ها هم چون تو در حال استمناء هستند و گمان می برند نارفیقی از اولیات مبارزه است. حال تکلیف آنکه نوشته ای ست و نهایتا صدایی که از آغاز روشن است.

یا مثلا مبارزه ی مجازی که ساخته ی دست آفرییندگان دهکده ی مضحک جهانی ست؛ زمانی دست ها یا بر اسلحه بود و یا لااقل قلم، حال تمام دست ها بر کیبورد! که همین هاست که این نسل دو زاری ما را یقینا در هیچ کجای تاریخ جا نخواهد داد…

کفش های میهمانی

تا همیشه جدی باش و مبادی آداب

و البته خنده های از ته دل فراموش نشود…

فقط حالا که نزدیک تر هستی کفش های میهمانی ات را از پا درآور!!

وقتی تمامی مخالفان طرفدارِ موسوی نشان داده می شوند

در نقد صفحه ۲۵ بهمن در فیس بوک:

حسن نیت همیشه هم خوب نیست، نمونه اش همین استقبال گسترده از صفحه ۲۵ بهمن در فیس بوک که برپایه ی حس نیت بسیاری از مخالفین دولت با سلایق مختلف به امید یافتن مکانی برای ارائه ی آزاد دیدگاه های خود بود. جالب است، جماعتی که شاهد تحولات پی در پی در منطقه بودند، خسته از سانسور به این صفحه پناه آوردند اما غافل از اینکه بسیاری با آنکه مدعی آزادی بیان اند اما هنوز به قدرت نرسیده دست به سانسور و قلع و قمع مخالفین می زنند…

اندکی پس از دعوت مردم از سوی رهبران اصلاحات(موسوی و کروبی) به راهپیمایی در حمایت از وقایع جاری در خاورمیانه عموما و انقلاب مصر و تونس خصوصا و متعاقب آن حمایت بسیاری از فعالین سیاسی- مدنی داخل و خارج از کشور، صفحه ای با نام ۲۵ بهمن در فیس بوک مطرح شد که در زمان کوتاهی طرفداران بسیاری پیدا کرد. این صفحه که البته با حمایت بی حد سایت های اصلاح طلب روز به روز شناخته تر می شد، محل اعلام بسیاری از برنامه ها و دیدگاه ها در مورد جنبش اعتراضی جاری در ایران بود که می رفت پس از وقفه ای یک ساله دوباره پا بگیرد؛ و مسئولان آن حتی برای پیشبرد اهداف، جمعی از روزنامه نگاران را نیز به عنوان “گروه مشاورین” خود برگزیدند که البته پس از ۲۵ بهمن گروه مشاوران در فیس بوک را تعطیل کردند!

فعالیت های صفحه ی مذکور که می توان از آن به عنوان یک گروه نیز یاد کرد، پس از راهپیمایی ۲۵ بهمن که عملا به تظاهرات اعتراضی برعلیه دولت ایران منجر شده بود، نیز ادامه یافت فقط با تفاوت اینکه کمپین های اعتراضی شکل و شمایل متفاوتی به خود گرفت و البته آن قدر تقلیل رفت که نهایتا به خرید بلیط سینما و فیلم دیدن ختم شد!

خودتان نوع اعتراضاتی که خواستگاه این گروه بود را از ابتد اگر کنار هم بچینید به درستی درمی یابید که در حال حاضر نه تنها به کف مطالبات رسیده که با در پیش گرفتن سیری نزولی فاصله ی بسیاری با آنچه در روزهای نخست مطرح می شد، گرفته است (تظاهرات اعتراضی ۲۵ بهمن که حضور چند ده هزار نفری طیف های مختلف مردم را در بر داشت و با دخالت نیروهای امنیتی به کشته و زخمی شدن چندین تن انجامید، سه شنبه های اعتراضی و خریدهای نوروزی که یکی از آن ها اختصاص داده شد به اعتراض علیه حصر خانگی میرحسین موسوی و مهدی کروبی و البته جالب است که سه شنبه ای که با روز جهانی زن مقارن شده بود، نیز با تبلیغات چندانی مواجه نشد، و حالا خرید بلیط فیلم سینمایی جدایی نادر از سیمین و هدیه دادن آن به دوستان جهت فروش هرچه بیشتر این فیلم نسبت به اخراجی ها ۳ و البته بدیهی ست که عدم تحریم ساختار فرهنگی موجود بیشترین سود را شامل حال سیستمی می کند که حسب سابقه عادت دارد در محافل مختلف فرهنگی- هنری به نسبت شلوغی گیشه فخر فروشی کند.

دیگر نکته مهم در مورد صفحه- گروه ۲۵ بهمن این است که در مرامنامه اخیری که منتشر نموده اند اعلام می کنند به آزادی بیان معتقدیم اما یک خط پایین تر با بیان اینکه ما دارای “اندیشه مشخص”ی نیز هستیم به توجیه بی پایه ی چرایی تبلیغات جهت دارشان برمی آیند و حال سوال اینجاست که آیا این نقض غرض نیست؟ اینکه در عمل ما اصلاح طلب باشیم و با دیگر مخالفان مرز بندی داشته باشیم اما سنگ آزادی بیان را به سینه بزنیم، اینکه حتی بین زندانیان سیاسی هم تفاوت قائل شویم در عین اینکه داعیه دار حقوق بشر می شویم و اینکه حتی گروه مشاوران را هم بعد از مدتی منحل کنیم؛ چه معنی ای دارد؟

آنچه مشخص است این است که صفحهِ گروه ۲۵ بهمن هم چون سایر رسانه های اصلاحطلبان درپی ایجاد تغییراتی جزئی ست و سعی بر آن دارد که در حال حاضر مبارزات مردم را در سطحی حداقلی نگه دارد و البته ایشان را حتی از اندیشه ی تحولی بزرگ بر حذر دارد اما بی شک غیراخلاقی ترین هدف نامبردگان در این بین نشان دادن تمامی معترضان به عنوان طرفداران “میر حسین موسوی” ست.

در حال حاضر نیز بر پایه ی بدیهیات، این صفحه جذابیت اولیه ی خود را از دست داده است و با اینکه در حال حاضر قریب به ۷۰ هزار عضو دارد، اما مطالب و کامنت های ارسالی اعضا روز به روز کمتر می شود تا به بازی گرفتن احساسات مردم همچون همیشه عمر بلندی نداشته باشد…

منتشر شده در آزادی بیان

آقای سمیع نژاد یک سال بردباری من کافی ست!

عدوی تو نیستم من انکار توام!

عادت نداشته ام علی رغم بسیاری از زخم ها که هنوز هم سرباز مانده اند، از دوست و دشمن گلایه کنم، آن هم در این مکان. اما گاهی اوقات شرایط بر خلاف میلت، ایجاب می کند که بپردازی به آنچه که حتی “نباید” تا لااقل در پیشگاه تاریخ سرشکسته نشوی…

ماجرا از این قرار است:

یکی از به اصطلاح “فعالین حقوق بشر” که یک سال و اندی ست پس از پایان همکاری چند ماهه اش با تشکل قبلی خود، ناخواسته(بخوایند خواسته!) دست به زیاده گویی علیه آن تشکل، مسئولین و بعضا اعضای آن زده است. و جالب اینجاست که این روند روز به روز علی رغم گذشت زمان نه تنها پایان نیافته که گاها تشدید هم شده است.

بگذارید مسئله را شفاف تر بیان کنم؛ مجتبی(مدیار) سمیع نژاد، عضو سابق مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران که چندی ست در راستای موازی سازی، وبسایتی با نام رهانا ایجاد کرده و مدیریت آن را بر عهده دارد، در طی بیش از یک سال گذشته انواع اتهامات بی پایه را به مجموعه ی مذکور روا داشته و سکوت در برابر تمامی این افترا ها ایشان را به جای خاتمه دادن به ماجرا گویا حریص تر می نماید!

مجموعه فعالان اکنون از دیدگاه ایشان توامان به “وزارت اطلاعات” و “سازمان مجاهدین خلق” وابستگی دارد(!) و تمامی اخباری که از سوی کانال های رسمی آن(نظیر خبرگزاری هرانا) منتشر می شود به نوعی کپی برداری از وبسایت رهانا ست که عموما در طول روز بیش از ۳-۴ خبر درج نمی کند و احتمالا تمامی اخبار بلوچستان و کردستان که گاها از سوی رسانه های فارسی زبان سانسور می شود، زندان رجایی شهر ، نامه های فرزاد کمانگر، رنج نامه های متعدد زندانیان سیاسی، حوادث اخیر، مصاحبه با خانواده زندانیان گمنامی که هنوز هم کسی اسمشان را به خاطر ندارد، افشاگری های رضا ملک، افشاگری در مورد بازداشتگاه کهریزک در سال ۱۳۸۶، انتشار کتاب لانه فساد و صدها مثال دیگر۱ نیز از زحمات شبانه روزی ایشان(مجتبی سمیع نژاد) به سرقت رفته است!

این در حالیست که هنوز یادمان نرفته، جناب داعیه دار حقوق بشر قصه ی ما، چند ماه پیش چطور به علت عدم اجحاف به مسئله ی قتل یک دختر تبریزی(الناز بابازاده) توسط کسانی که خود را منتسب به بسیج خوانده بودند۲، بدون ارائه هیچ سندی اقدام به تشکیک در افکار عمومی و تکذیب این خبر نمود و برای جناب “حسین شریعتمداری” و روزنامه ی “کیهان” خوراک درست کرد؛ (هرچند که روزنامه کیهان هم مجتبی سمیع نژاد و وبلاگش را هم به رسمیت نشناخت و به عنوان س.م کاربر بالاترین از وی یاد کرد۳)  به تازگی هم که به کمرنگ جلوه دادن۴ فاجعه ی کشتار در زندان قزلحصار۵ کمر بسته و با این ادله که زندانیان واحد ۲ و ۳ قزلحصار با یکدیگر ارتباط ندارد سعی در رسیدن به اهدافی دارد که به راستی نمی دانم چیست. حال جالب آنجاست که سازمان عفو بین الملل که لااقل وی به عنوان یک فعال حقوق بشر نمی تواند منکرش شود، در بیانیه ی اخیر خود۶ به سرکوب زندانیان در این دو واحد اشاره کرده و از سویی صدا و سیمای جمهوری اسلامی در اخبار ۲۰:۳۰ به کشته و زخمی شدن ۴۷ تن از زندانیان نیز اشاره کرده است۷ و بیهوده می نماید اگر قرار باشد با توجه به تبار شناسی ۳۲ سال حاکمیت جمهوری اسلامی من در این باره به کوچک جلوه دادن حوادث از جانب ایشان  بپردازم و تنها برای نمونه همین بس که احمدرضا رادان بعد از هر اعتراض خیابانی فضای شهر را آرام توصیف کرده و تعداد بازداشت شدگان را گاها حتی زیر ۱۰۰ تن اعلام می کند!

یاد گرفته ام مگر در موارد خاص (زمانی که گذشته ی افراد به حدی تیره باشد که به عنوان مثال شخصا به سرکوب روی آورده باشند)ملاک را حال افراد قرار دهم اما گویا این مهم در قاموس فکری فرد مورد اشاره محلی از اعراب ندارد که عکس هایی مربوط به ۸ سال پیش از “اسفندیار بهارمس” را که جمهوری اسلامی اقدام به پخش آن می کند و البته خود باید پاسخگو باشد را ملاک قرار داده و ۵-۶ سال دفاع بی چشم داشت وی در عرصه حقوق بشر را نادیده می گیرد؛ و بد نیست به این مهم نیز پرداخته شود که آقای سمیع نژادی که با انتشار اطلاعات غلط در مورد افراد خود را فردی مطلع نشان می دهد، قبل از اینکه پسوند فعال حقوق بشر را برای خودش انتخاب کند، اسفندیار بهارمس در حالی که سازمان مجاهدین خلق در لیست تروریستی اتحادیه اروپا و امریکا قرا داشت، از سوی سازمان ملل به عنوان پناهنده پذیرفته می شود و بدیهی ست که اگر وی در سازمان مورد اشاره عضویت داشت، سازمان ملل باهوش تر از شخص شما بود. ذکر این نکته هم بی ربط نیست که همسر شما پوشیدن دامن از سوی مردان را به سخره می گیرد در حالی که امروزه روش ابراز عقیده در ایران نیز رنگ های جدیدی به خود گرفته؛ از روسری سر کردن در حمایت از مجید توکلی گرفته تا گرفتن صورتک زندانیان سیاسی زن بر چهره از سوی مردان …

برایم بسی جالب است چطور در باور آقای سمیع نژاد نمی گنجد کسی دنبال نام و نشان نباشد و در راستای دفاع از حقوق انسان ها تلاش کند؟ ایشان گویا با فعالین گمنام، کسانی که در پی مطرح شدن نام خویش هستند و بعضا با نام مستعار فعالیت می کنند خصومت داشته و “در پی شهرت بودن” را به “شناسنامه دار” بودن تعبیر می کند؛ حال مگر می توان فراموش کرد میلیون ها میلیون مبارز بی نام و نشان در سراسر تاریخ را که در راستای آرمان های والای خویش مبارزه کردند و نه تنها در پی هیچ گونه اشرافیت سیاسی نبوند که در هیچ کتاب و صفحه ی نتی هم نامی از آنان برده نشده هرچند که به قول شهید عزیزمان فرزاد کمانگر “آینده از آن بی کفن خفتگان است”

برایم بسی جالب است که در حالی که خودی جناب سمیع نژاد از کارنامه اش به خوبی مطلع هست، در مسئله ی فریب خانواده زندانیان سیاسی به عینه مصداق دست پیش و پس نیافتن شده است. به شخصه شاهد بودم، وی که تلاش شایانی در راستای مطرح کردن خود و نام وبسایتش در راستای منافع فردی دارد، به فریب خانواده زندانیان تحت عنوان دلسوزی و مشاوره دادن و منع کردن ایشان از ارتباط با گروه های دیگر در حالی که فاقد توان کافی برای دفاع و اطلاع رسانی گسترده در مورد یک زندانی سیاسی در معرض خطر بوده، دست زده و حق اطلاع رسانی و ارتباط با رسانه ها را که از اندک ابزار خانواده های بی دفاع زندانیان  سیاسی در راستای رساندن صدای خویش به همگان محسوب می شود، سلب کرده است.

برایم بسی جالب است که ایشان از همان زمان که از مجموعه جدا شد مستقیم و غیر مستقیم به قول معروف به زیر آب زدن روی آورد و حتی این رویه را در قبال کسانی که در رابطه با سناریوی اسفند ماه مجموعه طعم زندان چشیدند، نیز پیش گرفت.

برایم بسی جالب است که ایشان در یک شبکه ی اجتماعی هم چون بالاترین به دلیل بروز اختلافات شخصی به معرفی فعالین داخل با اسم و فامیل اصلی و نشانی دقیق می پردازد.

برایم بسی جالب است که آقای سمیع نژادی که مدت ها قبل از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران، اقدام به ترک ایران نمود اما تا ماه ها بعد از انتخابات در وبلاگش به عنوان یک شهروند که مستقیما از تهران خبرسانی می کند، افکار عمومی را به بازی گرفت و علاوه بر فریب بسیاری از طریق فیس بوک، تویتر و وبلاگش این روند تاجایی پیش رفت که در مواردی بعضا رسانه های شناخته شده ای ائم از “واشنگتن پست”۸ نیز ویلاگ وی را به عنوان یک وبلاگ داخلی شناخته بودند.

…و برایم بسی جالب است، زمانی که دستگاه اطلاعاتی ایران نسبت به اینکه حسین رونقی ملکی همان وبلاگ نویس معروف بابک خرمدین است آگاهی نداشت( و یا در بد بینانه ترین حالت ممکن، می دانست ولی نسبت به این مسئله تردید داشت چرا که آن را رسانه ای نکرده بود) وی در وبلاگ شخصی خودش به معرفی این زندانی سیاسی که اکنون به تحمل ۱۵ سال حبس تعزیری محکوم است، با جزئیات کامل پرداخت!

آقای مجتبی سمیع نژاد، حال روی سخن منی که نه در گذشته و نه اکنون با اسم مستعار فعالیت نکرده ام، پس از یک سال و اندی سکوت و بردباری با شماست؛ این بازی کثیفی که راه انداختید را تمام کنید. تا کی غیر اخلاقی ها را به اسم اخلاق نمایاندن؟ تا کی فریب افراد بی اطلاع؟ تا کی سوء استفاده از جعل و اکاذیب؟ تا کی ژست دلسوزی گرفتن؟ تا کی نان چند ماه زندانتان را در ۶ سال قبل خوردن؟ تا کی خوراک برای رسانه های حکومتی ساختن در شرایطی که کم سواد ترین فعالین اجتماعی در ایران هم به درستی می دانند که اولویت بندی در فعالیت اهم است چرا که مشکل اصلی با سیستم سرکوبگر حاکم بر ایران است و نه موارد دیگر. و تعجب می کنم که چطور شما به این مهم که بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران از راه تخریب “مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران” که به اندازه ی کافی زیر فشار جمهوری اسلامی ست نمی کذرد، واقف نیستید.

بدون سر سوزن تردید اعتقاد داشته و دارم که تاریخ بهترین قاضی ست؛ جناب سمیع نژاد، عدوی تو نیستم من انکار توام!

سیمین روزگرد/ بامداد شنبه ۲۸ اسفندماه ۱۳۸۹

۱٫      برای اثبات این مهم می توانید این ویدئو و این ویدئو که از شکنجه و تجاوز زندانیان رجایی شهر است را ببینید. هم چنین به سری نامه های فرزاد کمانگر و به عنوان نمونه این لینک مراجعه کنید. و موارد دیگر نیز با سرچی ساده در فضای اینترنت قابل دسترسی ست.

۲٫      تجاوز و قتل در تبریز به بهانه مبارزه با بدحجابی

۳٫      متن منتشر شده در روزنامه کیهان در تاریخ ۲۲ تیرماه ۱۳۸۹

۴٫       کمرنگ جلوه دادن ابعاد قتل عام زندانیان در زندان قزلحصار از سوی مجتبی سمیع نژاد

۵٫      صدها کشته و زخمی در زندان قزلحصار در پی اعتراض به اجرای احکام اعدام

۶٫      بیانیه عفو بین الملل در مورد کشتار در زندان قزاحصار که به واحد ۲و۳ نیز اشاره کرده است.

۷٫      اخبار ۲۰:۳۰ مورخ چهارشنبه ۲۵ اسفند ماه ۱۳۸۹ را از اینجا ببینید.

۸٫      برای نقبی به گذشته این گزارش واشنگتن پست را ببینید.

نوستالژی هایم را پس دهید…

زادروزی که با روزهای بی خاطره، روزهایی تهی از شادی و حتی اندوه مقارن است، همان بهتر که نباشد! همان بهتر که هرگز گرامی داشته نشود! های مردم!! من “گذشته” ام را می خواهم. روزهای ساده و سرشار از زندگی ای که دجالان از من گرفتند، روزگار شیرین نه چندان دوری که اکنون بی بازگشت و دست نیافتنی می ماند… کاش زمان یکسال و فقط یکسال به عقب باز می گشت و باز آن اسفندِ لعنتیِ هشتاد و هشت تکرار می شد…

چقدر دلم برای خودم تنگ است، دوست دارم بین همین کلمات بغض آلود زاده شوم باز. رویا ببافم. شعر بسرایم و… در دنیای واقعی بجنگم، آن هم شاخ به شاخ!

نوستالژی هایم را پس دهید بی شرف ها!! می دانم چگونه اما نمی دانم چرا در این خلاء ای که بیگانه ام با آن زندگی گم شده و از خود بیگانه شده ام. نمی دانم چرا … نمی دانم چرا پوست نمی اندازم؛ پوست نمی اندازد این زندگی سگی.

امیدوارم سال دیگر در همین ساعات شرایطی نداشته باشم که حتی بر این لحظات  نیز غبطه بخورم، فقط همین!

آیا “علت” مرگ محمد مختاری اصابت گلوله بوده است؟

محمد مختاری یکی از دو کشته ی تجمعات روز ۲۵ بهمن است که هویتش مشخص شده است؛ هرچند که به گواه شواهد موجود تعداد کشته شدگان در این روز دستکم یک تن دیگر نیز خواهد بود و البته چه بسیار زخمیانی که حالشان وخیم بوده و پس از انتقال به بیمارستان هیچ اطلاعی از سرنوشت ایشان نباشد.

محمد مختاری، جوان ۲۱ ساله ای ست که بر اثر اصابت گلوله به کتفش زخمی شده است و البته حالش آن قدرها وخیم نبوده که به مرگ بینجامد و وی حتی تا مدت ها با پاهای خودش حرکت می کرده هرچند که خون زیادی از بدنش خارج شده بود. این خبر را هرانا به نقل از شاهدان عینی منتشر و مورد تایید قرار داده است و حال سوال اینجاست که چطور کسی که از ناحیه ی کتف زخمی شده روز بعد خبر مرگش منتشر می شود؟

خبرگزاری تابناک وابسته به محسن رضایی، که به شخصه برای اولین بار خبر فوت محمد مختاری در بیمارستان را از آنجا خواندم، عکسی از وی منتشر کرده که گویا روی تخت بیمارستان است. در این عکس با توجه به آتلی که مشاهده می شود مشخص است که گردن صاحب عکس(به گواه تابناک محمد مختاری) شکسته است و صورتش غرق در خون است و حتی زیر یکی از چشم های وی که در عکس مشاهده می کنیم به شدت کبود است.

عکس منتشر شده از محمد مختاری توسط تابناک

به شخصه نمی توانم ارتباط مشخصی بین زخم تفنگ از ناحیه ی کتف و خون سر و صورت و شکستگی گردن برقرار کنم…

از سویی ندای سبز آزادی به تازگی خبری منتشر کرده و براساس آن مشخص می شود که در روز تشییع جنازه ی محمد مختاری، نیروهای دولتی و بسیج به تشییع تابوتی خالی از جسد اقدام کرده بودند و اجازه نمی دادند هیچ از یک اعضای خانواده و آشنایان محمد مختاری خود را به زیر تابوت وی برسانند…

محمد به گواه عکس های منتشر شده از وی، جوانی رعنا با ظاهری آراسته بوده که در شرایط معمولی هم در جامعه ی کنونی ایران و محدودیت های جاری، مشکلات فراوانی خواهد داشت. حال آنکه به گواه پست های منتشر کرده در فیس بوکش که اتفاقا تا روز ۲۵ بهمن هم به روز شده، وی فردی معترض و آزادی خواه بوده است و به شدت از قیام همگانی در روز ۲۵ بهمن حمایت کرده است تا جایی که عکس پروفایلش را نیز به لوگوی سبز ۲۵ بهمن تغییر داده بود.

محمد مختاری

حال سوال اینجاست آیا با توجه به شواهد موجود و مشاهدات آخرین ساعات زندگی وی توسط شاهدان عینی، نباید به شهادت محمد بر اثر اصابت گلوله و شدت جراحات وارده شک کرد؟؟؟

تاکید می کنم که این سوال براثر بدبینی در ذهن من شکل نگرفته که کاملا براساس کارنامه ی سیاه حکومت کنونی ایران در مورد شکنجه و کشتار بوده است؛ امیر جوادی فر، نمونه ی نه چندان دور این مورد است که روز ۱۸ تیر ۱۳۸۸ بازداشت شد و به گواه خانواده اش که وی را در شب همان تاریخ در بیمارستان دیده بودند، حال جسمانی چندان بدی نداشته اما چند روز بعد خبر مرگش را شنیدیم و بدیهی ست که اگر محسن روح الامینی(پسر هم پیاله ی جناب محسن رضایی) سرنوشت مشابهی با امیر جوادی فر نداشت، علت مرگ وی نیز تا همیشه در هاله ای از ابهام باقی می ماند…