<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سیمین روزگرد</title>
	<atom:link href="http://ciminrouzgard.net/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ciminrouzgard.net</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 30 Jul 2010 15:09:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>پس از پنج ماه</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1389/05/%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d9%87</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1389/05/%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d9%87#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 15:09:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.net/?p=165</guid>
		<description><![CDATA[تو را می خواهند بکشند و در این میان بسیاری متهم اند شاید بیش از همه خودت. باید طوری در برابرشان بایستی که ایستادگی ات خم به ابرو نیاورد اما &#8230; اگر جا ماندی چه؟! چه کسی جز &#8220;تو&#8221; باید تاوان این فلاکت را بدهد؟؟؟ پی نوشت: وبلاگ ما قریب به پنج ماه از دسترس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تو را می خواهند بکشند و در این میان بسیاری متهم اند شاید بیش از همه خودت. باید طوری در برابرشان بایستی که ایستادگی ات خم به ابرو نیاورد اما &#8230; اگر جا ماندی چه؟! چه کسی جز &#8220;تو&#8221; باید تاوان این فلاکت را بدهد؟؟؟</p>
<p>پی نوشت: وبلاگ ما قریب به پنج ماه از دسترس بنده خارج بود. اما من هنوز اصرار بر زنده بودن دارم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1389/05/%d9%be%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d9%86%d8%ac-%d9%85%d8%a7%d9%87/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طاقت بیار رفیق</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/12/taghat-biyar-rafig</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/12/taghat-biyar-rafig#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 00:52:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.net/?p=155</guid>
		<description><![CDATA[ثانیه های انتظار یکی پس از دیگری می گذرند و نمی دانیم رفیق روزهای بی روزن ما در چه حال است؟ ما که به همین زودی دلتنگش شدیم و البته بیش تر گیجیم؛ می دانیم چگونه اما نمی دانیم چرا!؟ تو می گفتی آزادی بهانه نمی خواهد، اما حالا مثل اینکه حقیقت با تمام تلخی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ثانیه های انتظار یکی پس از دیگری می گذرند و نمی دانیم رفیق روزهای بی روزن ما در چه حال است؟ ما که به همین زودی دلتنگش شدیم و البته بیش تر گیجیم؛ می دانیم چگونه اما نمی دانیم چرا!؟<br />
تو می گفتی آزادی بهانه نمی خواهد، اما حالا مثل اینکه حقیقت با تمام تلخی و زمختی اش دارد به ما می فهماند که حکایت آزادی تو و خیلی های دیگر، بهانه می خواهد. هرچند که در کنج دیوارهای سرد اوین هم آزاد باشید.<br />
همیشه می گفتی نوشتن خلق دنیایی است بدون خدا و تقدیر و درد. به حرفت ایمان داشتم اما می بینی که؛ در آنچه برایت می نگارم، درد-هرچند بسیار کمتر از آنچه هست- به چشم می خورد. اما با وجود اینکه پای خدا را هم به این کارزار باز کرده اند زورشان گویی به تقدیر نمی رسد! آخر حساب تقدیر سواست؛ تقدیر مردمان به دست خودشان رقم می خورد حتی اگر حوادث همیشه یک قدم پیش از ایشان گام بردارد&#8230;<br />
در طی این چند روز واژه ها الکن بودند و نشد که چیزی برایت بنویسم و حالا نیز&#8230; این هم حتما حکمتی دارد که کلمات روی کاغذ در این چند سطر ناچیز هم، اکثرا وجودشان را پیش تر از تو وام گرفتند!<br />
تو را گرفتند و بردند و &#8230; زدند. <a href="http://blog.nasour.net/1388/06/taghat_biar_rafigh">طاقت بیار رفیق</a>؛ به همان دلیلی که خودت از باقی رفقا توقع داشتی&#8230;<br />
<a href="http://hra-news2.info/news/13477.aspx"><br />
<strong>نصور نقی پور را آزاد کنید.</strong></a></p>
<p>پی نوشت اول و آخر: روزها سخت و سخت تر می شوند. فضا سنگین و سنگین و تر و عقده ها و بغض ها و کینه ها ی درونی ام زیاد و زیادتر!! دلم می خواد بالابیارم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/12/taghat-biyar-rafig/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امروز را اعلام نکرده اند</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/12/emrouz-ra-elam-nakardeand</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/12/emrouz-ra-elam-nakardeand#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 19:19:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.net/?p=143</guid>
		<description><![CDATA[چهار نفر را دیروز کشته اند چهل نفر را فردا خواهند کشت. امروز را اعلام نکرده اند. چهل نفر را پریروز کشته اند چهارصد نفر را پس فردا خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند. چهارصد نفر را سه روز پیش کشته اند چهار هزار نفر را سه روز بعد خواهند کشت امروز را اعلام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چهار نفر را دیروز کشته اند چهل نفر را فردا خواهند کشت. امروز را اعلام نکرده اند.<br />
چهل نفر را پریروز کشته اند چهارصد نفر را پس فردا خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.<br />
چهارصد نفر را سه روز پیش کشته اند چهار هزار نفر را سه روز بعد خواهند کشت امروز را اعلام نکرده اند.<br />
بیست و پنج میلیون نفر را بیست و پنج روز پیش کشته اند چه دلیلی هست که همه را بیست و پنج روز بعد نکشند؟ امروز را اعلام نکرده اند.</p>
<p>&#8220;رضا براهنی&#8221;</p>
<p>پی نوشت اول: به دلیل اینکه ایران آزاد ترین کشور جهان است، وبلاگ من هم فیلتر شده است؛ اما خب بسته نمی شود. <a href="http://ciminrouzgard.net">آدرس جدید قابل دسترس</a><br />
پی نوشت آخر: به قول رفیقی، یک پای کار می لنگد وقتی یک شادی بین مردم و حکام مشترک باشد! هان؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/12/emrouz-ra-elam-nakardeand/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخر این سال لعنتی تو را هم به بند کشیده اند</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/11/akhare-in-sale-lanati-to-ra-ham-be-band-keshidean</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/11/akhare-in-sale-lanati-to-ra-ham-be-band-keshidean#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Feb 2010 09:33:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=138</guid>
		<description><![CDATA[به گمانم بچه ها کمی دیرتر خبر را بفهمند. لااقل شب را نگرانت نخواهند بود. از صبح اما وقتی به مدرسه مراجعه کنند و متوجه شوند که نیستی، که تو را دزدیده اند، که تو را از آن ها دریغ کرده اند؛ چشمانشان خیس می شود. دلتنگت می شوند. دیگر کسی را ندارند که از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گمانم بچه ها کمی دیرتر خبر را بفهمند. لااقل شب را نگرانت نخواهند بود. از صبح اما وقتی به مدرسه مراجعه کنند و متوجه شوند که نیستی، که تو را دزدیده اند، که تو را از آن ها دریغ کرده اند؛ چشمانشان خیس می شود. دلتنگت می شوند. دیگر کسی را ندارند که از سرو کولش بالا روند! می بینی دنیا چه زود می چرخد رفیق؟! همیشه تو در خلوتت پشت هر سیگار برایشان اشک می ریختی اما این بار &#8230;<br />
چقدر دوستشان داشتی، به ظاهرت اما نمی آمد! چقدر با شوق از خاطره های مشترکت با آن ها می گفتی.<br />
برای تو می نویسم محمد؛ تو که نیستی تا بخوانی، نیستی تا ببینی اشک هایمان این روزها چقدر گستاخ شده اند، نیستی تا وعده ی ظفر را با آن انرژی وصف ناشدنی به ما بدهی&#8230;<br />
راستی یادت باشد برایمان بگویی این اولین شب زندان چقدر طول می کشد؟ حتم دارم لطف دهکده ی جهانی و فشردگی زمان و مزخرفاتی از این دست، شامل حالش نمی شود! یلدایی است برای خودش!!<br />
آخ که چقدر مشتاقانه در تن رنج کشیدگان پوست می ترکاندی. چقدر دردهایشان بر روی گرده هایت سنگینی می کرد و تو البته روز به روز سنگین ترش می کردی!<br />
صدای سرفه های خشکت در آخرین باری که دیدمت هنوز در گوشم می پیچد و مثل پتک آدم را له می کند! یادت هست چقدر آن روز خوشحال بودیم؟! به قول تو یک خاطره ی بزرگ بود در سال بدعت! آخر این سال لعنتی اما تو را هم به بند کشیدند&#8230;<br />
به آقای بازجو بگو جرمت عشق به تمام خالی سفرگان است. بگو برای &#8220;زن&#8221; سهمی بیش از آنچه آنان قائلند، قائلی. بگو دلت برای فرانک تنگ شده&#8230;!<br />
<img src="http://nasour.net/media/Image/person/ghaznaviyan.jpg" alt="محمد غزنویان" /><br />
<a href="http://www.qaznavian.blogfa.com/">محمد غزنویان را آزاد کنید</a><br />
<strong><br />
</strong><span style="color: #ff0000;">پیوست: محمد غزنویان اول اسفند ماه با قید وثیقه آزاد شد.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/11/akhare-in-sale-lanati-to-ra-ham-be-band-keshidean/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این اول کاره، بشین بشمار حادثه هارو</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/10/in-avvale-kare</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/10/in-avvale-kare#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 22:16:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=133</guid>
		<description><![CDATA[سرم را به دیوار می کوبم. آن قدر درد می کند که ضربه ی دیوار برایش چندان کاری نباشد. کاش می ترکید. کاش منفجر می شد! فکر اینکه چطور آن هایی که جای من به بند کشیده شده اند امشب را به صبح می رسانند، دیوانه کننده است&#8230; مثل اینکه روزهای بد تمام شدنی نیستند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سرم را به دیوار می کوبم. آن قدر درد می کند که ضربه ی دیوار برایش چندان کاری نباشد. کاش می ترکید. کاش منفجر می شد! فکر اینکه چطور آن هایی که جای من به بند کشیده شده اند امشب را به صبح می رسانند، دیوانه کننده است&#8230;<br />
مثل اینکه روزهای بد تمام شدنی نیستند. صحنه های امروز شنیع بودند. غیر قابل توصیف.<br />
از دوران کودکی گوشهامان دائما می شنید که رنگ عاشورا سرخ است؛ امروز چشمانمان دید. در دیده ها ابهامی چون شنیده ها نیست. و البته لخت و بی پرده است.</p>
<p>ما پیروزیم<br />
اما کاش شهدای تا ابد زنده ی امروز نیز<br />
در صبح آزادی<br />
پایکوبی می کردند&#8230;</p>
<p>پی نوشت اول: تیتر برگرفته از متن ترانه ی &#8220;آخرین زمان&#8221; شاهین نجفی است.<br />
پی نوشت دوم:  عده ای دست از سر شبکه های جذاب صداوسیما ی جمهوری اسلامی برنمی دارند یک عده هم دست از سر بی بی سی فارسی! تا کی آخه&#8230;؟!<br />
پی نوشت آخر: بعد از &#8220;مراسم تشییع جنازه ی آقای منتظری&#8221; و دیدن چنین خیل عظیمی در قم حس خوبی داشتم که الان بعد از &#8220;عاشورا&#8221; به هیچ وجه چنین حسی رو ندارم. دوباره ریختم به هم! نمی دونم چرا! </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/10/in-avvale-kare/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترانه های این شب های من</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/08/taranehaye-in-shabhaye-man</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/08/taranehaye-in-shabhaye-man#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 16:03:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهانه ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=117</guid>
		<description><![CDATA[بیش از سه دهه بود که به دلیل عدم ظهور صدایی ماندگار که بتواند کاملا با ترانه و آهنگ &#8220;چفت&#8221; شود؛ در خلسه های شبانه مان،به طور معمول، صدای فرهاد و فریدون فروغی و گاها داریوش به گوش می رسید (البته با فاکتور گرفتن از موزیک غیرایرانی) دست آخر هم گویی انتظارمان برای ظهور پدیده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیش از سه دهه بود که به دلیل عدم ظهور صدایی ماندگار که بتواند کاملا با ترانه و آهنگ &#8220;چفت&#8221; شود؛ در خلسه های شبانه مان،به طور معمول، صدای فرهاد و فریدون فروغی و گاها داریوش به گوش می رسید (البته با فاکتور گرفتن از موزیک غیرایرانی) دست آخر هم گویی انتظارمان برای ظهور پدیده ای نوین در موسیقی پاپ بی نتیجه ماند و البته آنی که در پی اش بودیم را در دل سبکی که توقعش را نداشتیم ( به شخصه حتی فکرش را هم نمی توانستم به مخیله ام راه دهم!)؛ یافتیم.</p>
<p>صدای شاهین نجفی را وقتی برای اولین بار شنیدم شکه شدم! راستش آن قدر در ایران موسیقی رپ به بیراهه رفته بود و از هویتش که همانا اعتراض بود؛ دور افتاده بود که فکر نمی کردم کسی بتواند  با رپ این چنین کند که شاهین کرد. شاهین همه ی حرف ها را نمی زد که شلیک می کرد. زیباتر از ما. برای هر کلمه ای که در ترانه هایش می شنیدی جا داشت که مدت ها فکر کرد. ستایش شاملو، داعیه دار حقوق زن بودنش، دردی که با صدای خش دارش چون نعره بیرون می جهید، به ستوه آمدنش از سنت و مذهب، سخن راندن از فقر و اعتیاد و فحشا، فهم عمیقش از فلسفه، آگاهی اش از انسان و آزادی، درک فرودستان و هزار و یک حرف که از دل ترانه هایش بیرون می آمد و از دغدغه ای مشترک و ظهور خواننده ای به واقع &#8220;فهیم&#8221; حکایت می کرد. این در حالیست که در ایران کمتر اتفاق افتاده است –اگر نخواهیم بگوییم اصلا پیش نیامده!- ؛&#8221;اعتراض&#8221; به صورتی کاملا شفاف در هنر عموما و موسیقی خصوصا راه پیدا کند &#8230; و شاهین حقیقت را بی مهابا و لخت، آنچنان که در کوچه و خیابان هر روز به چشم می آید، به زبان آورد.</p>
<p>خاطرم هست که تا چند روز پس از شنیدن &#8220;زندگی سگی&#8221; مسخ بودم. تمام تابوهای سنتی در یک ترانه شکسته شده بود و به خشن ترین نوع ممکن به گوش می رسید؛ آن چنان که خواب از سر هر بنی بشری برباید. من اما گمان می کردم این چند ترانه ی بی نظیر شاهین یک اتفاق است و چون &#8220;همه چیز&#8221; را می گوید دیگر در آینده حرفی برای گفتن نمی ماند. اما با شنیدن آلبوم ایلوسیون نظرم عوض شد و حالا دیگر شاهین را  نباید یک اتفاق بدانیم&#8230;</p>
<p>در اولین آلبوم رسمی شاهین نجفی، پیشرفت هایی در سبک و سیاق برخی آهنگ ها نسبت به گذشته به چشم می آید هرچند که به نظر نگارنده به رغم اینکه موسیقی رپ کلام محور است اما به هر حال شاهین نباید مساله ی آهنگ و تنظیم &#8220;تمیز&#8221; تر برخی کارها را نادیده بگیرد.</p>
<p>به شخصه &#8220;آخرین زمان&#8221; را به دلیل تلفیق راک و رپ و سبک بی نهایت اعتراضی کار بیش از باقی کارها پسندیدم و البته &#8220;سارینا&#8221; را تاثیر گذارترین کار این آلبوم می دانم. هرچند که به نظرم جای شاهکاری چون &#8220;زندگی سگی&#8221; در این آلبوم به شدت خالی است&#8230;</p>
<p><img class="alignnone" src="http://cimin.persiangig.com/illusion.jpg" alt="illusion" width="244" height="247" /></p>
<p>پی نوشت اول: به راستی که چه ساده انواع رسانه ها علی رغم ادعاهای پوچشان، خواننده ای را که به جریان خاصی وابسته نیست را به هیچ عنوان ساپورت نمی کنند. با توجه به اینکه شاهین چندین برابر بیش از برخی کارشناسان و میهمانان تاریخ مصرف گذشته شان حرف برای گفتن دارد. شاید همان بهتر که عده ای هنوز هم درگیر دعواهای سیاسی مضحک خودشان باشند و امثال شاهین کار خودشان را بکنند&#8230;</p>
<p>پی نوشت ۲: <a href="http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24782">موسیقی اعتراض(۱)/ شاهین نجفی</a></p>
<p>پی نوشت آخر: برای خود من بیش از همه غیر قابل هضم است اما به هر حال &#8220;ماهنامه ی نسیم هراز&#8221; با شاهین نجفی گفتگو کرده و این نشریه تا امروز هم روی پیشخون روزنامه فروشی ها موجود بود! رفیق کمی عجله کن!</p>
<p>پیوست: <a href="http://akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24945">موسیقی اعتراض(۲)/ شاهین نجفی</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/08/taranehaye-in-shabhaye-man/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای آخرین نگاه های بهنود&#8230;</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/07/baraye-akharin-negah-haye-behnud</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/07/baraye-akharin-negah-haye-behnud#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 19:01:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=112</guid>
		<description><![CDATA[دوباره خورشیدی غروب می کند؛ به جرم کودکی اش و چیدن گلی. راست می گویند شیطان دوست بچه هاست اما این بار شوخی خوبی با &#8220;بهنود&#8221; نکرد. *** نگران نباش رفیق سیاه من؛ دنیا به سوی تو پیش می رود! ۱۵ مهرگان ۱۳۸۸ پی نوشت: اخبار بی نهایت تاسف بار است. آدم را بین خودش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوباره خورشیدی غروب می کند؛<br />
به جرم کودکی اش<br />
و چیدن گلی.<br />
راست می گویند<br />
شیطان دوست بچه هاست<br />
اما این بار<br />
شوخی خوبی با &#8220;بهنود&#8221; نکرد.<br />
***<br />
نگران نباش<br />
رفیق سیاه من؛<br />
دنیا به سوی تو پیش می رود!</p>
<p>۱۵ مهرگان ۱۳۸۸</p>
<p>پی نوشت: اخبار بی نهایت تاسف بار است. آدم را بین خودش له می کند. بهنود شجاعی قرار است تا سه روز دیگر بالاخره اعدام شود. تمام تلاش هایمان بی ثمر بود. چه خوش باورانه بیانیه ها را امضا می کنیم و اخبار را این جا و آنجا درج می کنیم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/07/baraye-akharin-negah-haye-behnud/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شستن کلمه ها</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/06/shastane-kalameha</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/06/shastane-kalameha#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 23:52:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[به یاد دارم سه چهار سال پیش وقتی که برای تعیین رشته ی تحصیلات آکادمیکم با یکی از رفقایم که دستی بر قلم هم دارد مشورت می کردم، اکیدا اصرار داشت که سراغ رشته های علوم انسانی عموما و علوم سیاسی خصوصا، نروم. خودش هم علیرغم حرفه اش عمران خوانده بود و عقیده داشت با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">به یاد دارم سه چهار سال پیش وقتی که برای تعیین رشته ی تحصیلات آکادمیکم با یکی از رفقایم که دستی بر قلم هم دارد مشورت می کردم، اکیدا اصرار داشت که سراغ رشته های علوم انسانی عموما و علوم سیاسی خصوصا، نروم. خودش هم علیرغم حرفه اش عمران خوانده بود و عقیده داشت با وجود تصفیه ی بی حد دانشگاه ها در ایران، خواندن چنین علومی کارگر نمی افتد. حرفش بی جا نبود اما من به قضیه جور دیگری نگاه می کردم و معتقد بودم می توان از بین اساتید-هرچند انگشت شمار- کسی را یافت که به اصالتش هنوز هم پایبند مانده تا حرفی غیر از آنچه مرسوم است را با ما در میان بگذارد. برای من بار سنگینی که انقلاب فرهنگی بر گرده ها وارد می کند و هزار و یک فیلتر دیگر قابل تحمل تر از بازی با سیم های شوخی ناپذیر فاز و نول و البته جراحی اثناعشر بود. غافل از اینکه من مو را می دیدم و آن رفیق پیچش مو را !!<br />
در طی این مدت هم با تمام کم و کاستی ها ساختیم و ساختم. بیش از یک ششم دروس اختصاصی هم کاملا مباحث اسلامی اند ( و بماند که استاد پس از گذشت ۴-۵ جلسه خودش هم نمی داند دیگر چه مبحث نگفته ای باقی مانده ؟!) ، بیش تر منابع، کتاب های پاک سازی شده ی انتشارات سمت است( و باز هم بماند آن دسته از منابعی که کتاب های منتشره توسط بوستان کتاب، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و انتشاراتی از این دست اند) ، اندک نبودن تعداد اساتیدی که تحصیلات حوزوی دارند و هزار و یک عامل دیگر که به گمان من باعث می شود حتی فکر سکولار شدن هم به ذهن یک دانشجوی عادی خطور نکند.<br />
اما&#8230; از آنجا که زیسن در ضل نظامی توتالیتر که اولا به دلیل مشروعیت بخشی به خود در صدد تحریف تاریخ برمی آید و ثانیا هر روز بیش از پیش در پی کنترل عرصه های عمومی و خصوصی زندگی شهروندان خود است، روز به روز فعالیت در عرصه های-خصوصا- حساس تنگ و تنگ تر می شود؛ ما باید امروز دغدغه مان این باشد که نکند قرار است از این پس-مثلا- به جای درس تاریخ اندیشه های غرب ۱و۲ در رشته ی علوم سیاسی مفاتیح الجنان ۱و۲ اثر ارزنده و پربار مرحوم حاج شیخ عباس قمی را پاس نماییم!!!!<br />
ترس از علمی که مشت دجالان را می گشاید و باعث می شود کوس رسوایی شان عالم گیر گردد اما برای ما چندان هم بیگانه نیست. این دشمنیت را از خیلی پیش تر به یاد داریم. زمان حمله ی اعراب به ایران را می گویم. که به روایت برخی متون تاریخی، فرماندهان حمله با استدلال بر اینکه اگر کتابی حاوی حرف ارزشمندی باشد که آن سخنان در قرآن هم موجود است و اگر نه که سراسر کفر است و نابودی اش موجب سهل المسیر شدن وصول به بهشت برین می شود، دستور سوزاندن کتب می دادند. و حال این بماند که در آن زمان که گستره ی مناسبات در حد امروز نبود با وجود خسران بی حد و انحطاط، موفق نشدند به طور کلی جلوی دفن و البته بروز و ظهور اندیشه های نوین را بگیرند چه رسد به امروز که &#8230;<br />
و این داستان غم انگیزی است. جایگزینی علوم اسلامی به جای علوم انسانی را می گویم. که نه از آن زمان که آن برگه های اعتراف مضحک را برای سعید حجاریان می نوشتند که از سال ها پیش کلید خورده بود که با چنبن سرعتی هم می تواند پیش روی کند و البته من چقدر ساده لوح بودیم که گمان می کردم &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://cimin.persiangig.com/2z65g6o.jpg" alt="..." width="315" height="224" /></p>
<p style="text-align: right;">پی نوشت اول: این روزها به این می اندیشم که پدر و مادرها چقدر گاهی شبیه حکام می شوند! از آن هنگام که احساس خطر می کنند و مانع می شوند که تو در طی تحصیلات متوسطه شاخه ی علوم انسانی را برگزینی. به راستی چقدر فهمیدن &#8220;تو&#8221; برای همه گران تمام می شود و البته چقدر &#8220;گوسفند&#8221; بودن ات ارزان و باصرفه است!!!<br />
پی نوشت ۲: پی نوشت اول به هیچ روی به منظور توهین به شاخه ی تجربی و البته فنی نگاشته نشده است.<br />
پی نوشت ۳: به گمان من انقلاب فرهنگی در بلند مدت تاثیرات به مراتب سنگین تری از باقی ظلم ها  و ناحقی ها به جای می گذارد. آخ که چه هضم دشواری هم دارد!!<br />
پی نوشت آخر: گاهی ارتباط برقرار کردن بین دو موضوع &#8220;خاص&#8221; بسیار دشوار تر از برقراری توازن بین دو کفه ی ترازویی ست که یک طرفش یک وعده ی غذایی ماست و یک طرفش وعده ی غذایی یک کارگر عیال وار&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/06/shastane-kalameha/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روایتی از کابوس های شبانه</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/05/revayati-az-kaboushaye-shabane</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/05/revayati-az-kaboushaye-shabane#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 21:20:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=92</guid>
		<description><![CDATA[سکانس پانصد و یازده هزارم مکان: خیابانی بسیار شلوغ زمان: حوالی عصر ۱،۲،۳ حرکت -راه بیفت. یالا بجنب. چرا مثه نعش مرده خودتو روی زمین می کشی؟ رو جفت پاهات وامیستی یا قلمشون کنم؟ (بالاخره تا پای ماشین، به زور چماق و کشان کشان می برنش) -با توام هی! انگار قرار نیست حرف تو گوشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سکانس پانصد و یازده هزارم<br />
مکان: خیابانی بسیار شلوغ<br />
زمان: حوالی عصر<br />
۱،۲،۳ حرکت<br />
-راه بیفت. یالا بجنب. چرا مثه نعش مرده خودتو روی زمین می کشی؟ رو جفت پاهات وامیستی یا قلمشون کنم؟<br />
(بالاخره تا پای ماشین، به زور چماق و کشان کشان می برنش)<br />
-با توام هی! انگار قرار نیست حرف تو گوشت بره دختره ی ج… هان؟ اون دهن کثیفتو ببند و به جای این کولی بازیا زودتر سوار شو.یالا. د زودباش دیگه. کلی کار داریم.<br />
(و در حالیکه دختر را به زور سوار ماشین می کند زیر لب می گوید: )<br />
حالا حالیت می کنم با کی طرفی!</p>
<p>سکانس پانصد و یازده هزار و یکم<br />
مکان: نامعلوم!<br />
زمان: نیمه شب<br />
خفه شو، گه زیادی داری می خوریا. مگه بهت نمی گم بکش پایین سلیطه، هان؟ جونت بالا بیاد دیگه. زود باش.<br />
ای بابا. اصلا انگار زبون آدمیزاد تو کله ی پوک شماها نمی ره که نمی ره. خیل خوب… خودت خواستی. حاجی دستاشو بگیر. برادرا بیاین تو، وقتشه!</p>
<p>…</p>
<p>باقی قصه کابوسیست که مدت هاست هر صبح نظاره گرش شده ام. فقط فریاد و جیغ و ناله است و در نهایت هم تن بی هوش شده ای که نیمه جان بر روی زمین افتاده و قادر به فریاد درد کشیدن نیست… فقط امیدوارم در لحظه های آخر، میان درد و ناله و خون با قدرت و شهامت تمام، آب دهانت را جمع کرده باشی و روی صورت کثیفش تف کرده باشی؛ ترانه ی من!</p>
<p><img src="http://cimin.persiangig.com/00.jpg" alt="zan" width="239" height="218" /></p>
<p>پی نوشت اول: فکرش را بکن؛ یک عده جانی که همیشه هم پشت پرده می مانند به مغز انسان ها، از همان بدو تولد، زرداب تزریق کنند تا پس از طی دوران بلوغ، تبدیل شوند به وحشی ترین و بی رگ ترین حیوانات هستی. اگر اسم این عمل استثمار و دزدین انسان از خودش نیست، پس چیست؟؟<br />
پی نوشت ۲: باید تاکید کنم که بی شک ناشی ترین فیلمنامه نویس دنیا بوده و در این زمینه هیچ تخصصی ندارم. قصد من تنها این بود: روایت کابوسی شبانه، به یاد ترانه<br />
پی نوشت ۳: ۹۹% الفاظ رکیک به دلیل مسائل اخلاقی حذف شدند!!<br />
پی نوشت آخر: به پیشنهاد دوست عزیزی، احتمالا از این پس این وبلاگ با پست هایی کوتاه تر از قبل به روز خواهد شد. امیدوارم این بهانه ی خوبی باشد برای زودتر نوشتن و غلبه بر تنبلی همیشگی من در وبلاگ نویسی…</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/05/revayati-az-kaboushaye-shabane/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفاوت ابطحی با دیگر اعتراف کنندگان</title>
		<link>http://ciminrouzgard.net/1388/05/tafavote-abtahi-ba-digar-eterafkonandegan</link>
		<comments>http://ciminrouzgard.net/1388/05/tafavote-abtahi-ba-digar-eterafkonandegan#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 21:13:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیمین روزگرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ciminrouzgard.com/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[بعید می دانستم که روزی مجبور شوم برای یک عمامه به سر اشک بریزم. چرا که اولا معتقدام به لحاظ تاریخی بر ملت ایرانی در مجموع ستم های بی شماری روا داشته اند و ثانیا دراوقات معین به قدر کفایت، خود می توانند گلیم خود را از آب بیرون کشند و نیازی به دلسوزی ندارند!اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعید می دانستم که روزی مجبور شوم برای یک عمامه به سر اشک بریزم. چرا که اولا معتقدام به لحاظ تاریخی بر ملت ایرانی در مجموع ستم های بی شماری روا داشته اند و ثانیا دراوقات معین به قدر کفایت، خود می توانند گلیم خود را از آب بیرون کشند و نیازی به دلسوزی ندارند!اما این روزگار بالا و پابین بسیار دارد و اگر قرار باشد چشم انسانی ات را نبندی، بی شک بایستی از تماشای ظلم، در هر کجای دنیا که باشد، احساس خشم و ناراحتی کنی.حال چه این ظلم با زیر پا گذاشتن حقوق اولیه ی انسانی به ساکنان بی دفاع کمپ اشرفی روا شود هرچند که نقاط تیره ای در گذشته ی خود داشته باشند، چه بر یک آفریقایی که به دلیل وجود استعار گران و استثمار گران کهن در فقر جان می دهد، و یا حتی بی جهت بر عمامه به سری که تا همین چند هفته ی پیش خودش هم از منظری دیگر در معرض اتهام بوده است …<br />
وقتی برای اولین بار اعترافات محمدعلی ابطحی را شنیدم، راستش خیلی جا خوردم و چون توقع شنیدن حرف هایی تا &#8220;این&#8221; حد عجیب و متناقض را نداشتم، در دل شماتتش کردم. من تا آنجا عصبی بودم که حتی تفاوت فاحش ظاهری وی هم با اینکه بسیار تامل برانگیز بود نتوانست باعث تغییر یافتن موضعم شود.<br />
نگویید خارج از گود نشسته ای و نفست از جای گرم بلند می شود! کمی هم به من حق بدهید!<br />
با تماشای دادگاه ابطحی خاطرات زندانیانی که در برابر شکنجه های ساواک لب نمی گشودند، به بند کشیده شدگان دهه ی شصت که با شجاعت هرچه تمام تر تا پای جوخه ی دار هم برخلاف عقایدشان حتی کلمه ای ادا نمی کردند، دادگاه معروف گلسرخی و حتی سال ها مقاومت گنجی؛ یک به یک در برابرم رژه می رفتند و من بر همین اساس به ابطحی حق نمی دادم این طور&#8221;ضعیف&#8221; عمل کند و دشمنانش را شاد کند. من حفظ جان را دلیل قانع کننده ای برای شهادت دروغ –آن هم در دادگاه و نه در برابر دوربین های دولتی و زیر شکنجه- نمی دانم.بله؛ ابطحی را نتوانستم ببخشم تا اینکه&#8230; تا اینکه تلوزیون ولایی دیشب بخش های جدیدی از سری اعترافات ساختگی اش را به نمایش گذاشت.<br />
این تصاویر و گفته های جدید حرف های جدیدی در خود داشتند. با نگاهی –حتی- نه چندان تخصصی و موشکافانه می شد به این مهم رسید که ابطحی به هیچ وجه حالت طبیعی ندارد. تو گویی که اصلا انسان نبود. مسخش کرده بودند. حرف هایش که به مضحک ترین طنزها می مانست، حتی باعث عصبانیت عطریانفر شد که کنار او نشسته بود و سوال هایی مشترک را پاسخ می گفت. ابطحی حالتی به شدت غیر عادی داشت و به همین دلیل بایستی حسابش را از باقی اعتراف کنندگانی که تا به امروز دیده ایم جدا کرد. من به هیچ وجه قصد شانتاژ خبری ندارم اما حاضر هستم بر سر تمام زندگی ام شرط ببندم که ابطحی را &#8220;چیز خورش&#8221;(!) کرده بودند، روانی اش کرده بودند. حاضرم قسم بخورم که ابطحی به خاطر کم تحملی و تنها به دلیل بار سنگینی که شکنجه هایی هرچند وحشتناک که در کشتارگاه های ولایی بر جسم زندانی می گذارد؛ حاضر به قبول بیان چنین سناریوی مضحکی نشد.<br />
حتی خوراندن ادرار به زندانی که افرادی چون مجتبی سمیع نژاد از نزدیک شاهد آن بوده اند و بدتر از آن خوراندن مدفوع که احمد باطبی و بسیاری دیگر از آن می گویند، هم نمی تواند تا این حد تاثیر گذار باشد و الحق که دژخیمان چه کار کشته اند و هنگامی که متوجه شدند چنین شکنجه هایی برای گرفتن چنین اعتراف هایی کارگر نمی افتد، به شیوه های نوینی روی آوردند. و این بار نه شلاق و چماق و دیگر ابزارهای شناخته شده ی شکنجه، که با خوراندن داروهای روانگردان که بعد شخصیتی فرد را به طور کامل از بین می برد و آن چنان مغز را تحت تاثیر قرار داده و به خواب می برد که شاید ساعت ها زمان لازم باشد که فرد بتواند به یادآوری آنچه بر وی گذشته روی آورد و  به حلاجی آن بپردازد؛ برای نیل به اهداف خود همت گماردند.<br />
&#8230; و من ساعت ها حیرت زده بودم و برای ابطحی که تا همین چند هفته پیش یکی از خادمین همین رژیم ولایی بود و امروز بی هیچ دلیل و مدرکی و تنها برای مشروعیت بخشیدن به تمام سیاه کاری ها و انحصار بیش از پیش قدرت مطلقه، به یک بیمار روانی تبدیلش کردند تا از او به زور اعتراف هایی این چنین مضحک بگیرند؛ اشک ریختم&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://www.madyariran.net/wp-content/uploads/2009/08/111111111111111111111-300x209.jpg" alt="Mohammad Ali Abtahi" width="310" height="217" /></p>
<blockquote><p>پی نوشت اول: محاکمه ی بی سابقه ی هم زمان صد نفر، تشکیل نشدن دادگاه ویژه ی روحانیت برای ابطحی، برگزار شدن دادگاه در سالن غیر رسمی آمفی تئاتر، پوشاندن لباس های کهنه و دمپایی زندان که باعث تحقیر سران جکومتی شود، بی معنی بودن شخص وکیل مدافع و عدم حضورش در دادگاه، خواندن کیفرخواستی که در اوج بی سوادی به نگارش درآمده بود، اتهامات کاملا بی مربوط و کلان به کمپین زنان، انگ های کاملا نامربوط چون مواد مخدر به محکومان و هزاران مورد ریز و درشت دیگر، همگی حاکی از این است که تشکیل چنین د ادگاهی بی اساس است و البته بیانگر این که برخی چقدر عجله دارند!<br />
پی نوشت ۲: عده ای کماکان کوراند (البته جدا از آنهایی که به نفعشان است چشم بر روی حقایق ببندند)، چه باید کرد؟!<br />
پی نوشت ۳: با خود می گویم کاش در جنگ داخلی بر سر قدرت مردم این چنین دخیل نمی شدند تا با صف آرایی دو جناح در برابر یکدیگر، ابتدا یکی –که در عمل چندان هم فرقی نمی کند کدامیک باشد- دیگری را حذف می کرد و آنگاه مردم هم با نیرویی قوی تر نسبت به نیروهایی جناحی که با حذف هم کیش خود تضعیف شده است؛ به میدان می آمد. با این حساب هزینه های مردمی هم هرگز زیر نام سنگین بزرگان، کمرنگ نمی شد و فرصت هم از هر نظر مهیا بود&#8230;<br />
پی نوشت آخر: مبارزه ی مدنی در برابر اینان که هرگز از اسلحه کشیدن به روی مردم دست نمی کشند؟؟<br />
پیوست: <a href="http://antiduring.blogfa.com/post-83.aspx">نوشته ی محمد غرنویان در مورد معلم در بندمان،جعفر ابراهیمی، خواندنی است&#8230;</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ciminrouzgard.net/1388/05/tafavote-abtahi-ba-digar-eterafkonandegan/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
