برای بهروز جاوید تهرانی که پس از هفت سال از زندان آزاد شد…

کوچه‌های این شهرِ بی‌نوا

و خاک‌های برآمده از جستجوی گورستان،

از گام‌های اُستوارت

جان گرفته‌اند.

پیرمردِ روزنامه فروش، با دیدنت

بی‌هوا

و بی‌آنکه پا گرفته باشد،

یقینی در باورش

به تجسم پرواز می‌نشیند

تا ببالد به ذهنِ توانگرش!

ما اما در باورمان نشسته است که

شب‌های دی ماه با سقوطِ زمان

مدفونِ تقلیلِ خاطره‌ای در دوردست‌های دیروزند.

هرچند که آسمان تا هنوز هم سرد باشد

و روزگار و پر از تلخند.

تو اما بخند

با ستاره‌ای که هنوز هم در آستین هست،

تا تاریخ

در هنگامه‌ی شکفتنِ دوباره‌ات،

محوِ شوقِ کودکانه‌ات شود…

 

*این خبر آنسان که باید، شادی آور بود و به جرات خوب‌ترین اتفاقِ لااقل دوسالِ اخیر…

نظر شما چیست

نظر شما