مادر!
یک بیشه شیر
یک آسمان کبوتر
والاترین عزیز،
مادر.
جمعهای دیگر مادربزرگی را، که نه بیمار بود و نه پیر، زودتر از آنچه “باید” با خود بُرد و من به این فکر میکنم که حالا بعد از قریب به دو سال برای همیشه از دستش دادم و البته نمیدانم در این بیدرکجایی چند چوب خطِ دیگر باید بشمارم تا… راستی تکلیف آن بخش از قلب من که گهگاه با تو گره میخورد و بدتر از آن خاطراتِ روزهایی که هر چه بود بهتر از امروز بود و تو یک سرش بودی، چه میشود؟ مادرم بدونِ تو چگونه فراقِ مرا تاب آورد؟ و من چگونه مرگت را باور کنم وقتی که هیچ تصویری از بیمارستان و جنازه و قبرستان و عزاداری و شیونِ زنان در ذهنم نقش نبسته؟
تو خستهای؛ آنسان که تا ابد بیارامی…
پینوشت اول: شعر از اصلانِ اصلانیان
پینوشت دوم: لعنت به موجودی به نام صالحی و هرآنکس که این مَردک را پزشک میخواند و میداند که حاضرم شرط ببندم بیش از یک آمپول زنِ ساده در جبهههای جنگ بین ایران و عراق نبوده است!