از “تاناکورا” تا “وَلیوُ ویلِج”
لباس کهنهها بوی مرگ می دهند، بوی کافور، بوی عرقهای تند و پیدرپی ای که دقیقا نمیدانی به وقت قضایِ حاجت بیرون زده و یا از جنسِ تقلایی هیجانانگیز است.
لباس کهنهها بوی تبعیض میدهند؛ و من دقیقا نمی دانم چرا عدهای هرچه قِی میکنند قیمتدار میشود و در مقابل تمامِ زندگی ما گاهاً به هفتهای بند است. همین چند سال قبل در روزنامهای خوانده بودم که فردی بندِ نافِ بچهاش را قابِ طلا گرفته و اولین مدفوعش را حتی.
لباس کهنهها بوی عُقده میدهند؛ روزهای کودکی، دغدغههای کوچک و عیدهای نوروزی که ظاهراً قرار بود برای همه پوست بیندازد جز ما.
راستی می دانستی لباس کهنههایت بوی تندِ حاصل از استمناءات را می دهند و به زشتیِ لبخندِ وارفتهای ست که روی لبانِ بیجانت می نشیند، وقتی که فخر می فروشی و خشنودی از این همه سربخشی…