برای آخرین نگاه های بهنود…
دوباره خورشیدی غروب می کند؛
به جرم کودکی اش
و چیدن گلی.
راست می گویند
شیطان دوست بچه هاست
اما این بار
شوخی خوبی با “بهنود” نکرد.
***
نگران نباش
رفیق سیاه من؛
دنیا به سوی تو پیش می رود!
۱۵ مهرگان ۱۳۸۸
پی نوشت: اخبار بی نهایت تاسف بار است. آدم را بین خودش له می کند. بهنود شجاعی قرار است تا سه روز دیگر بالاخره اعدام شود. تمام تلاش هایمان بی ثمر بود. چه خوش باورانه بیانیه ها را امضا می کنیم و اخبار را این جا و آنجا درج می کنیم…
مهر ۱۶م, ۱۳۸۸ در اجتماعی
اگر با این بیانیه های قرار بود به این زودی بتوینم کاری بکنیم سالها قبل همه چیز رو عوض کرده بودیم ……راه دشوار است و طولانی و هر لحظه رنج و هر لحظه از دست میدی کسانی رو ……..نمیدونم شاید هیمن روزها نوبت ما هم شد…..
خوشحال از اینکه هستی و اخبار را دنبال می کنی رفیق .. امدنت هم در اخرین لحظه بود و اخر پست ..
اما .. توهم در سرزمین جاهلستان از ان ماندگار هاست .. امضا جمع کنی .. یاد تومار های زمان ان قلاب هم به خیر ..که هیچ اثری جز خوشبینی مرض گونه نداشت .
جمع کردن امضا .. حتا در جوامع دمکراتیک و نسبتن ازاد هم هیچ اثری ندارد .. چه برسد در استبداد دینی اثر کند ..
بزرگ کردن این کودکان برای اعدام خود بی رحمانه ترین مجازات است مثل گوسفندی که برای قربانی کردن پروار میشود کودکی سالهایش را با یاد مرگ سر میکند و رسیدن به ۱۸ سالگی وحشت ناک نرین کابوس زندیگش می شود
این قوانین بی رحمانه تا کی می خواهد زندگی بستاند
گر بکشند هستند گر نکشند نیستند اماتاکی؟
وقتی که متنت رو خوندم ناخودآگاه نمی دونم چرا یا یه ترانه از بیژن مرتضوی افتادم. ترانه ای که شاعرش رو نمی شناسم …
ولی احساس می کنم بتونیم اینجا جاش بدیم به خصوص چهار مصراع آخرش رو …
کنار کوچه بچههای پرسه
تو بهت رعشه و رگ٬ گرد و سوزن
کنار مادرکهای شناور
روی سمفونی نفرین و شیون
کنار فقر گلبانوی ایثار
که میفروشه تنش رو تیکهتیکه
کنار مرد دریابغض خسته
که وامیباره از هم چیکهچیکه
به من چه٬ سرخی میخک تو مهتاب
به من چه٬ رقص نیلوفر روی آب
قفس بارون کابوس کبوتر
به من چه٬ کوچه باغ شعر سهراب
ستیز تگرگ و گلبرگه
مصاف آینه و الماسه
پیکار کبریته و خرمن
نبرد ارکیده و داسه
شاعر شعر .. بمن چه ..« ایرج جنتی عطایی « ست .. تا انجایی که من میدانم ..
« ه من چه٬ سرخی میخک تو مهتاب
به من چه٬ رقص نیلوفر روی آب
قفس بارون کابوس کبوتر
به من چه٬ کوچه باغ شعر سهراب <
و حدود یکماه پیش در شب یاد بود کشتار زندانیان سیاسی دهه ۶۰ و ۶۷ در لندن با صدای خود شاعر دکلمه شد ..
بدرود
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده…
این بار واقعا حرفی نمی تونم بزنم.
مخصوصا وقتی حرفای مادر مقتول رو شنیدم. واقعا نفرت تا چه حد؟ ما آدمیم؟
عجب سمفوبی دلتنگی ..
دلتنگی های ما از دست داده گی است
رفقا ، مکان و زمان را از دست می دهیم
تلاشها بیهوده نیست دوست نازنین…تو ادامه بده…