شستن کلمه ها

به یاد دارم سه چهار سال پیش وقتی که برای تعیین رشته ی تحصیلات آکادمیکم با یکی از رفقایم که دستی بر قلم هم دارد مشورت می کردم، اکیدا اصرار داشت که سراغ رشته های علوم انسانی عموما و علوم سیاسی خصوصا، نروم. خودش هم علیرغم حرفه اش عمران خوانده بود و عقیده داشت با وجود تصفیه ی بی حد دانشگاه ها در ایران، خواندن چنین علومی کارگر نمی افتد. حرفش بی جا نبود اما من به قضیه جور دیگری نگاه می کردم و معتقد بودم می توان از بین اساتید-هرچند انگشت شمار- کسی را یافت که به اصالتش هنوز هم پایبند مانده تا حرفی غیر از آنچه مرسوم است را با ما در میان بگذارد. برای من بار سنگینی که انقلاب فرهنگی بر گرده ها وارد می کند و هزار و یک فیلتر دیگر قابل تحمل تر از بازی با سیم های شوخی ناپذیر فاز و نول و البته جراحی اثناعشر بود. غافل از اینکه من مو را می دیدم و آن رفیق پیچش مو را !!
در طی این مدت هم با تمام کم و کاستی ها ساختیم و ساختم. بیش از یک ششم دروس اختصاصی هم کاملا مباحث اسلامی اند ( و بماند که استاد پس از گذشت ۴-۵ جلسه خودش هم نمی داند دیگر چه مبحث نگفته ای باقی مانده ؟!) ، بیش تر منابع، کتاب های پاک سازی شده ی انتشارات سمت است( و باز هم بماند آن دسته از منابعی که کتاب های منتشره توسط بوستان کتاب، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و انتشاراتی از این دست اند) ، اندک نبودن تعداد اساتیدی که تحصیلات حوزوی دارند و هزار و یک عامل دیگر که به گمان من باعث می شود حتی فکر سکولار شدن هم به ذهن یک دانشجوی عادی خطور نکند.
اما… از آنجا که زیسن در ضل نظامی توتالیتر که اولا به دلیل مشروعیت بخشی به خود در صدد تحریف تاریخ برمی آید و ثانیا هر روز بیش از پیش در پی کنترل عرصه های عمومی و خصوصی زندگی شهروندان خود است، روز به روز فعالیت در عرصه های-خصوصا- حساس تنگ و تنگ تر می شود؛ ما باید امروز دغدغه مان این باشد که نکند قرار است از این پس-مثلا- به جای درس تاریخ اندیشه های غرب ۱و۲ در رشته ی علوم سیاسی مفاتیح الجنان ۱و۲ اثر ارزنده و پربار مرحوم حاج شیخ عباس قمی را پاس نماییم!!!!
ترس از علمی که مشت دجالان را می گشاید و باعث می شود کوس رسوایی شان عالم گیر گردد اما برای ما چندان هم بیگانه نیست. این دشمنیت را از خیلی پیش تر به یاد داریم. زمان حمله ی اعراب به ایران را می گویم. که به روایت برخی متون تاریخی، فرماندهان حمله با استدلال بر اینکه اگر کتابی حاوی حرف ارزشمندی باشد که آن سخنان در قرآن هم موجود است و اگر نه که سراسر کفر است و نابودی اش موجب سهل المسیر شدن وصول به بهشت برین می شود، دستور سوزاندن کتب می دادند. و حال این بماند که در آن زمان که گستره ی مناسبات در حد امروز نبود با وجود خسران بی حد و انحطاط، موفق نشدند به طور کلی جلوی دفن و البته بروز و ظهور اندیشه های نوین را بگیرند چه رسد به امروز که …
و این داستان غم انگیزی است. جایگزینی علوم اسلامی به جای علوم انسانی را می گویم. که نه از آن زمان که آن برگه های اعتراف مضحک را برای سعید حجاریان می نوشتند که از سال ها پیش کلید خورده بود که با چنبن سرعتی هم می تواند پیش روی کند و البته من چقدر ساده لوح بودیم که گمان می کردم …

...

پی نوشت اول: این روزها به این می اندیشم که پدر و مادرها چقدر گاهی شبیه حکام می شوند! از آن هنگام که احساس خطر می کنند و مانع می شوند که تو در طی تحصیلات متوسطه شاخه ی علوم انسانی را برگزینی. به راستی چقدر فهمیدن “تو” برای همه گران تمام می شود و البته چقدر “گوسفند” بودن ات ارزان و باصرفه است!!!
پی نوشت ۲: پی نوشت اول به هیچ روی به منظور توهین به شاخه ی تجربی و البته فنی نگاشته نشده است.
پی نوشت ۳: به گمان من انقلاب فرهنگی در بلند مدت تاثیرات به مراتب سنگین تری از باقی ظلم ها و ناحقی ها به جای می گذارد. آخ که چه هضم دشواری هم دارد!!
پی نوشت آخر: گاهی ارتباط برقرار کردن بین دو موضوع “خاص” بسیار دشوار تر از برقراری توازن بین دو کفه ی ترازویی ست که یک طرفش یک وعده ی غذایی ماست و یک طرفش وعده ی غذایی یک کارگر عیال وار…

۲۱ نظر

لیلاشهریور ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۲ ق.ظ

ممنون از مهرت سیمین جان اصلا نا امیدی در کار نیست همانطور که خود هم اشاره کردی علم آموری محدود به تحصیلات آکادمیک نیست و در چند سال مطالعات در زمینه رشته ی مورد علاقه ام را تعطیل و منوط به دانشگاه نکرده بودم دربرخی ز پروژه هایی که می خواستم کار کنم طبق عادت کشور مان موضوع مدرک پیش می آمد که می خواستم این مسئله حل شود
ولی همیشه راهی هست

کسی که زیاد مهم نیستشهریور ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۸ ب.ظ

عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.

قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند

وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.

شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

کسی که زیاد مهم نیستشهریور ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۰ ب.ظ

درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان یار دلنوازم شکری است با شکایت.” نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.

شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانها ی دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.

“پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،” قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.

کسی که زیاد مهم نیستشهریور ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۲ ب.ظ

این تیکه ای از نامه دکتر سروش بود به … اسمش رو نیارم آرومترم

رویا در ان سال ۵۷شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۹ ق.ظ

خانه از پای بست ویران است ..
سیمین جان .. ان نظرات بالا و شعر را دوستی در مطلب جدید من « همه چیز کردنی است » هم تکرار کرده است .. طولانی تر ..
دراین خانه ..انگار همیشه ..
جلادان انقلاب فرهنگی دیروز .. ازاده نمایان نان به نرخ روزی خور امروز می شوند ..
بدرود نازنین

سعیدشهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۴ ب.ظ

علوم انسانی یعنی مبارزه با استبداد… یعنی زیستن در دنیای زیبای آزادی و سکولاریسم
راستی این روزها آنقدر دچار مرض ناامیدی شده ام که به قول شما یادم رفت آن بیت را بنویسم. راستی واقعا آخرش یه شب مه میاد بیرون؟

nedaشهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۸ ب.ظ

درود
تا وقتی نویسندگان و دگراندیشان با تیغ تیز خدا و دین سلاخی می شوند و کسی را اعتراضی نیست انتظار بیشتری نیست.
با اجازه لینک دادم.
پایدار باشی

nedaشهریور ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۲ ب.ظ

بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان فارسی زبان در اعتراض به وقایع اخیر پس از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ را در صورت تمایل با نام حقیقی خود و ثبت وبلاگ یا سایت شخصی امضاء کنید. تنها نام کسانی ثبت می‌شود که دارای وبلاگ یا سایت شخصی هستند و با نام حقیقی خود آن را اداره می‌کنند. لطفاً این خبر را به تمامی بلاگرها اطلاع رسانی کنید.
برای امضا به این سایت مراجعه کنید:
http://greek.blogfa.com

گنجشکک اشی مشیشهریور ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ق.ظ

دورود /

سیمین عزیز مشکل اصل و اساس علم هست نه فقط علوم انسانی یا باقی علوم .
وقتی مد شده خرافه گری و رواج خرقه پرستی این جور واکنش ها تا حدی طبیعیه به
علم طبیعی که ذاتشون از ذات اصیل خداست و نه از تفکر محدود بندگان خدا .
به هر حال هر راهی رو پیمودن خستگی و آزار و ای بسا آسیب هایی داره که فکر میکنم
در حال حاضر داریم این هزینه ها رو می پردازیم ..
مهم طی شدن این مسیر تا مقصده .. حتا اگه من و تو بهش نرسیم و نبینیمش
مطمئن باش “ما ” بهش میرسه و میبنتش … مثل خدا !

وقت خوش ./././././././././././././.

سامانشهریور ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۹ ب.ظ

سلام وب خوبی داری با اجازه لینکت کردم

هامونشهریور ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۹ ب.ظ

سلام
چندان هم به قول شما فرقی نمیکرد , دانشجو در تحقیق و مباحثه است که پیشرفت میکنه چیزی یاد میگیره و اینه که باعث حرکت و نظر های جدیدتری میشه حالا وقتی نه استاد خوب نه سیستم آموزشی استاندارد داریم که این حرکت رو به دانشجو بده چندان فرقی هم نمیکنه …….با تمامی احترام بخش بزرگی از همین دانشجوهای فارق التحصیل رشته های انسانی کمترین بینش سیاسی و اجتماعی ندارن و اکثرا” به دنبال یه لقمه نان خودشونن و در خلی موارد به شدت وابسته به حکومت …..

سهرابشهریور ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۱ ق.ظ

همه چی از اونجایی شروع شد که مشت گره کردیم (یعنی پدرانمون و نیاکانمون کردند و البته به احتمال زیاد ما هم همانی می کردیم که آنها کردند) و فریاد زدیم و سینه چاک دادیم برای هر بی سر و پایی… برای هر کس که یک ندای مخالف سر داد… و به او اجازه دادیم دخالت کند … و در مقابل دخالت او سر فرود آوردیم … و آنقدر گستاخ شدند که این کنند که امروز می کنند…
بعدشم باید بدونی که حکومتی که به خودش اجازه می ده به تو بگه چی بپوش … چی ببین … چی گوش کن … چی دوست داشته باش… حتما به خودش اجازه می ده که به تو بگه چی بخون … خیلی طبیعیه …
شاید درست باشه که بگم:
از ماست که بر ماست
اگر یک روز مشت گره کردن رو فراموش کینم… اگر یک روز سینه چاک دادن هامون رو تقدیمش کنیم به تاریخ … و فقط دست هامون رو در دست همدیگه قرار بدیم … و فقط برای خودمون اصالت قائل باشیم … شاید بشه اون چیزی که باید بشه …

نصورشهریور ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۴ ب.ظ

سیمین خودت میدانی که چقدر در بن بست به دیوار خوردیم.
اما همین واژه های زنده ی دیرآشنایانی مثل تو زنده ام نگاه می دارد.
برقرار باشی رفیق موافق.

دیوونهمهر ۱م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۹ ق.ظ

این خصلت مردم کشورهای قهرمان ساز و اسطوره پرور است که فراموش می کنیم اسطوره اصلی همین مردم همین ما مردم هستیم.
روزی در ایتالیا مردم یک صدا فریاد می کشیدند دوچه! دوچه! و کم نبودند تعداد زنانی که معتقد بودند با یک نگاه از دوچه باردار شده اند. اما وقتی موسولینی توسط متفقین ذلیل و اسیر شد بر صورتش چنگ انداختند و تف .
وقتی با دروغ حاکم شدند کسی بهشان چیزی نگفت. با تمام احترامم برای سبزها انگار سی سال دیر آمده اند.
البته یک کمی هم این داستان به این خاطر است دقیقاً که بچه های رشته های فنی در کارهای خدمت به نظام خوب عمل کرده اند.

رهگذرمهر ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۹ ق.ظ

سلام . مرا که از یاد نبردی , ای غریب آشنا ؟

شورشگرانمهر ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۱ ب.ظ

پاییز هم در امد
سیمین ما کجایی .. ؟

فرید صلواتیمهر ۳م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۱ ب.ظ

از این زانتیا نگرانم !!!!!

نیمامهر ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۳ ب.ظ

دوست عزیز! پیشرفت علم و گسترش وسایل ارتباط جمعی همه آن خوابهای رنگین را که به منظور کنترل اذهان شهروندان توسط حاکمان جوامع استبدادی طراحی شده، بر هم زده، امروز فکر کردن به تشکیل جزیره خودکفا ( که در آن همه چیزی ساخت داخل بوده و نهایتن تا مدیریت اذهان پیش می رود)، همانقدر احمقانه است که مخالفت برخی از متعصبین مذهبی با اسفالت و قاشق و چنگال در آغاز مشروطیت . چقدر دیکتاتورها احمقند که فکر می کنند می توانن برای همیشه مردم را فریب دهند!!!! فریب موقتی است و نهایتن واقعیت خود را پس از پیخ و خم های فراوان عیان می سازد و می ماند روسیاهی مستبدان!

رئیس محترم شورای سیاست گذاریمهر ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۸ ق.ظ

سلام نقد زیادی به مطلبتون وارده.
ولی از اونجا که مایل به نقد افکارتون نیستید بنده نیز صرف نظر میکنم.

Amirمهر ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۰ ب.ظ

به من سر بزنید

شورشگرانمهر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۱ ب.ظ

من هم انگار مجبورم .. سیمین عزیز را دعوت کنم .. کجایی ..؟؟
من و ان رویا چند تا شورشی شدیم ..

نظر شما چیست

نظر شما