روایتی از کابوس های شبانه

سکانس پانصد و یازده هزارم
مکان: خیابانی بسیار شلوغ
زمان: حوالی عصر
۱،۲،۳ حرکت
-راه بیفت. یالا بجنب. چرا مثه نعش مرده خودتو روی زمین می کشی؟ رو جفت پاهات وامیستی یا قلمشون کنم؟
(بالاخره تا پای ماشین، به زور چماق و کشان کشان می برنش)
-با توام هی! انگار قرار نیست حرف تو گوشت بره دختره ی ج… هان؟ اون دهن کثیفتو ببند و به جای این کولی بازیا زودتر سوار شو.یالا. د زودباش دیگه. کلی کار داریم.
(و در حالیکه دختر را به زور سوار ماشین می کند زیر لب می گوید: )
حالا حالیت می کنم با کی طرفی!

سکانس پانصد و یازده هزار و یکم
مکان: نامعلوم!
زمان: نیمه شب
خفه شو، گه زیادی داری می خوریا. مگه بهت نمی گم بکش پایین سلیطه، هان؟ جونت بالا بیاد دیگه. زود باش.
ای بابا. اصلا انگار زبون آدمیزاد تو کله ی پوک شماها نمی ره که نمی ره. خیل خوب… خودت خواستی. حاجی دستاشو بگیر. برادرا بیاین تو، وقتشه!

باقی قصه کابوسیست که مدت هاست هر صبح نظاره گرش شده ام. فقط فریاد و جیغ و ناله است و در نهایت هم تن بی هوش شده ای که نیمه جان بر روی زمین افتاده و قادر به فریاد درد کشیدن نیست… فقط امیدوارم در لحظه های آخر، میان درد و ناله و خون با قدرت و شهامت تمام، آب دهانت را جمع کرده باشی و روی صورت کثیفش تف کرده باشی؛ ترانه ی من!

zan

پی نوشت اول: فکرش را بکن؛ یک عده جانی که همیشه هم پشت پرده می مانند به مغز انسان ها، از همان بدو تولد، زرداب تزریق کنند تا پس از طی دوران بلوغ، تبدیل شوند به وحشی ترین و بی رگ ترین حیوانات هستی. اگر اسم این عمل استثمار و دزدین انسان از خودش نیست، پس چیست؟؟
پی نوشت ۲: باید تاکید کنم که بی شک ناشی ترین فیلمنامه نویس دنیا بوده و در این زمینه هیچ تخصصی ندارم. قصد من تنها این بود: روایت کابوسی شبانه، به یاد ترانه
پی نوشت ۳: ۹۹% الفاظ رکیک به دلیل مسائل اخلاقی حذف شدند!!
پی نوشت آخر: به پیشنهاد دوست عزیزی، احتمالا از این پس این وبلاگ با پست هایی کوتاه تر از قبل به روز خواهد شد. امیدوارم این بهانه ی خوبی باشد برای زودتر نوشتن و غلبه بر تنبلی همیشگی من در وبلاگ نویسی…

۱۹ نظر

رقص شعله‌هامرداد ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۱ ق.ظ

سلام. سایتت مبارک.
نوشتت عین واقعیته. آخه خود قربانی من بودم!

گنجشکک اشی مشیمرداد ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۴ ب.ظ

دورود /

چی میشه گفت … ما که هیچ .. تاریخ اما بی رحم تر از همه روایت های گفته شده و شنیده شده ما
قضاوت خواهد کرد .
قضاوتی بی هراس ، بی جانبداری … و البته بی رحمانه !

وقت خوش ./././././././././././././././././././.

هامونمرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۵ ق.ظ

سلام
زجر آوره واقعا زجر آوره……قدیم تر ها که از این فیلم های تخیلی میدیدم همیشه کسانی توش بودن که به فکر تسخیر دنیا بودن و در این راه همه چیز را حاضر بودن نابود کنن از اخلا تا حتی خود انسان و انسانیت رو امروز میبینم تو واقعیت هستن کسانی که خیلی وحشی تر از فیلم ها رفتار میکنن
و تنها اتفاقی که بهم امید میده اینه که همه اینهارو ما سالها گفتیم و فقط خودمون شنیدیم ولی امروز ماها میگیم و خیلی ها میشنون ………

لیلامرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۴ ق.ظ

حتی خواندنش هم تهوع آور است ما چقدر پست شدیم وبه پستی عادت کرده ایم و در سکوت می خوانیم و می شنویم و با شوق به همدیگر خبر میدهیم

نیمامرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۱ ب.ظ

سلام
چند روز پیش که سر زدم، انگار وب سایتتون رو حذف کرده بودید!( خیلی ناراحت شدم) . ازم سوال پرسیده بودید که چرا پستی که در مورد خودم نوشته بودم، سریع حذفش کردم، راستش به خاطر مطلب اضطراری ( ..احساس حقارت…) بود که لازم می دونستم به عنوان پست اول بزنم. شاید بعدن دوباره پست مربوط به خودمو بزنم.
مطلب جدیدتون هم خیلی خوب بود، ولی ای کاش ( البته از نظر من ) تمام الفاظ رکیکی که بودن شک در آن لحظات سیاه از دهان کثیف و چرکین آن درنده خوها خارج می شد ، را نیز می نوشتید تا واقعیت، چهره راستین خود را به بهترین وجه نمایان می ساخت! واقعن به نظر من باید در معیارهای اخلاقیمان تجدید نظر کنیم، به نظر من این شکل از سانسور نیز درست و موجه نیست، و چرا ماهائی که خود از سانسور گریزانیم، دست به سانسور بزنیم؟؟؟!!!!!
سربلند و شادکام باشید

سیمین روزگرد در پاسخ به نیمامرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۳ ب.ظ

وبسایت رو حذف نکرده بودم، فقط موقع جابه جایی اش به یک سرور معتبرتر -که زحماتش به عهده ی دوست عزیزی ست- مثل اینکه نیم روزی دچار مشکل شده بود و …
انتقادت را کاملا به جا می دانم.
می دونی چیه سنت شکنی خیلی دل و جرات می خواد…!

سارامرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۴ ب.ظ

تو می گویی وحشی ترین و کثیف ترین حیوانات روی زمین؟
اما آیا به راستی حیوانی این چنین بر صفحه ی هستی دیده ای؟
سگ تمام حیوانات عار که با این بی وجودان مقایسه شوند!
ضمنا من هم با نظر نیما موافقم.بالاخره یک روز باید جام جرات رو سر کشید و سنت شکنی کرد.
کوتاه بودن نوشته ها هم در مجموع خوبه اما نباید به شکل یک قاعده ی همیشگی دربیاد.

آرمان آریاییمرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۴ ب.ظ

سلام..چیزی ندارم که بگم…به امید فردای روشن برای من تو و تمام مردم دنیا

سهرابشهریور ۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۳۲ ق.ظ

قضیه ترانه خیلی غم انگیزه. مثل قضیه پسر ۱۵ ساله ای که امروز تو روزنامه تایمز از طریق یه دکتر فاش شد.
تجاوز ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
چند وقت پیش یکی از دوستای حقوق بشریم می گفت توی آفریقا توی مدارس به دخترا یاد می دن که چه جوری در هنگام تجاوز برخورد کنن که طرف مقابل رو تحریک نکنن. پیش خودم اون روز گفتم واقعا چه کشورایی ؟ چه جوامعی و … حالا پیش خودم می گم کاش به دخترا و پسرای جوون ما هم آموزش می دادن … خیلی غم انگیزه …
یه پسر ۱۵ ساله ، یه مرد قوی هیکل ؟ به چه جرمی ؟ چه جرمیه که تاوانش این عمله ؟
چقدر این روزا خوندن سهراب کشان مهاجرانی می چسبه …

سیمین روزگرد در پاسخ به سهرابشهریور ۱م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۷ ق.ظ

گاهی فکر می کنم ما یک هزارم اتفاقاتی که در کشتارگاه ها می افته رو هم متوجه نمی شیم. فکرش رو بکن چند تجاوز وحشیانه صورت می گیره و دست آخر یکی از اون ها- اون هم با اخبار دستمالی شده- به گوش من و تو می رسه …
و اما در مورد آموزش… اگر چنین چیزی آموزش داده بشه که عزیز من کار و کاسبی شون حسابی کساد می شه!!!
ما با این سیر نزولی و انحطاط گونه ای که پیش گرفتیم مثل اینکه باید حالا حالاها در حسرت خیلی از اتفاقاتی که در آفریقا و حتی افغانستان می افته بسوزیم…
می بینی از کجا به کجا رسیدیم؟؟؟؟
… و البته اگر قرار بر این باشه که باز هم مثل گذشته به تاریخمون بنازیم از این هم بدتر خواهد شد…

رویا در ان سال ۵۷شهریور ۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۰۳ ق.ظ

من تقدس و سنت را شکسته ام .. و این جاست که کسی نه می خواندم و نه کسی نظر مشخصی می دهد ..
حتا رفقای مدعی چپ و سنت شکن .. هم در این اوضاع به خودشان و سنت و تقدس خودشان مشغولند ..
سیمین و چند دوست و رفیق دیگر است « شاید یکی « که می خوانند و می دانند ..
اما نوشتن بی پرده همه جا کار ساز نیست .. جمهوری اسلامی و مزدورانش ، لات و لمپنی و فحاشی را در ایران و فرهنگ ایرانی در این سی سال رشد داده و از زیر زمین فرهنگ چاروداری ایرانی اسلامی به روی زمین اورده و به عرش علا رسانده اند ..
فقط پشت دیوار منتظرند که فحش در جایی فقظ اورده شود .. از در و دیوار می ریزند و نظرات را به فحاشی تبدیل می کنند .. ما هم که هیچ نظری را کنترل و سانسور نمی کنیم .. نظرات میشود موال مزدوران ..
خوب ترسی نیست .. و یا هست .. به نظر من این نوع نگارش سیمین ما .. نوعی احتیاط و ترس و فرهنگ فیمینیستی است ..نه سانسور ..
چون این اقایان و مردسالاران و زن ستیزانند که معامله شان را بدست می گیرند و می کنند توی همه جای مادر مرده من ..
ونلاگ .« .مریم ها « را .. اینگونه به گند کشیده اند .. و بلاگفای .. بازار غارت تجارت هم .. اخطار می دهد .. نه اخطار هم نمی دهد .. می بندد و شما مجبوری هر روز وبلاگ تازه ای بزنی .. وقت می خواهد .. وهای دیگر ..

هرمز ممیزیشهریور ۲م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۲ ق.ظ

سلام

دگر اندیش مطلوب جهان است//که او سازنده خوب زمان است

در ایران جای اندیشه نهان است// به زیر تسمه و چوب عیان است

رویا در ان سال ۵۷شهریور ۴م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۶ ق.ظ

سیمین گرامی . .. ما هلو می فروشیم ..
هلوی لنکرانی … تا نخوری ندانی

عاصیشهریور ۵م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۳ ب.ظ

در گفتگوی وبلاگی ما شرکت کنید:
http://lightsoundshutup.wordpress.com/2009/08/27/webloging_discussion

علیشهریور ۷م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۵ ب.ظ

سلام دوست عزیز
ضمن تشکر به خاطر زیبا نگاری شما و حسن انتخاب شما
از شما دعوت میکنم به دیدار از آستان جانان و شنیدن باران اثر جاوادان استاد شجریان
( ممنون میشم ادرس وبلاگ جدیدم رو اصلاح کنید)
با تشکر[گل]

محمدشهریور ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۲ ق.ظ

غم انگیزه ولی حقیقت داره!اسم اینهارو چی باید گذاشت؟حیوون کافیه..؟

مروارید عرفانشهریور ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۵ ق.ظ

سلام سیمین عزیز

نمیدانم چرا پیامم رد نشد !

متاسفانه این اواخر شنیدن اخبار وحشتناک شکنجه و آزار فرزندان این مرز و بوم دیگر رمقی برایمان نگذاشته !

امید که خداوند این گونه افراد را رسوا و مجازات کند .

برایت آرزوی شادی و سلامتی دارم .

محسندی ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۳:۰۷ ب.ظ

همچین آدمهایی رو باید دار زد و جلوی ملت آویزان کرد تا پوست و استخوان شود دست عبرت شود برای همه

سیمین روزگرددی ۲۳م, ۱۳۸۹ در ۹:۰۴ ب.ظ

محسن، من نفهمیدم منظور تو چی بود؛ کی را باید جلوی ملت آویزان کرد!؟

نظر شما چیست

نظر شما