زیر چتر ولایت

قصه از ۵-۶ ماه پیش آغاز شد. (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) آن زمان که با راه انداختن بازی رنگ ها مردم مشتاق شدند ،بی آنکه خودشان بدانند، لبیک گویان در صف مجاهدین انقلاب و ناب محمدی قرار گیرند. لابد گمان می کردی “که” ی مثل معروف “از دل برود هر آنکه از دیده رود” برای “چه” هم صدق می کند و بر همین اساس زمان می تواند روی خیلی “چیز” ها سرپوش بگذارد. غافل از اینکه قواعد بازی طور دیگریست و هرگز سبزی نمی تواند روی سرخی را سیاه کند…
تشنگی قدرت اما کار را حسابی بیخ دار کرد. انگار کف و سوت جوانان به مزاج تو و یارانی که هشت سالی ملت را به همین منوال سرگرم می کردید، بسیار خوش آمد و بد ندیدید پس از شوی انتصابات، از خشم مردمانی که سی سالی می شود (فعلا به قبل ترش کاری ندارم) در زیر یوغ استبداد و خفقان حکومت ولایت فقیه جرات نطق کشیدن هم نداشتند، به نفع خودتان بهره ببرید.خواهران و برادران جسور و بی باک میهنی نیز به بهانه ی دفاع از حقوق بر باد رفته و خیانت در امانتشان، در نبردی نابرابر سینه جلوی رگبار گلوله های “دشمن” شان سپر کردند تا شاید در آزادی، به آزادی سلامی دوباره گویند.
پر واضح است که در حکومت ولایت مطلقه فقیه، اصلاحاتی که پرچمدارش محمد خاتمی کرنش گر است (همانی که دوازده سال پیش حاضر نشدی عکس دو نفره تان بشود پوستر تبلیغاتی اش و الحق که او تمام این ها را ندید گرفت و برادری را در حق تو تمام کرد) هرگز راه به جایی نخواهد برد. جالب است… شعار اصلاح طلبی و حقوق شهروندی ات گوش فلک را کر می کند و در میان دعوای داخلی که بر سر صندلی قدرت است ،بی محابا چون گذشته، جوانان را دم دست جلادان می گذاری تا این بار به جرم “سکوت” سلاخی شان کنند.خاطره ی گستاخی هایی که باعث شد همین جوانان در شلمچه و دوکوهه و البته خاوران ذبح شوند از ذهن ما که بیرون نرفته؛ تو را نمی دانم! تو که با کودتاچیان غریبه نبودی. با هم در همین نظام پوست ترکانده بودید.
آن یک نامزد معترض که از نظر من با توجه به کینه‌ی حاکمیت کودتایی از شعار “تغییر” و صراحتش در”اعتراض به قتل زهرا بنی یعقوب، نظارت استصوابی و رد صلاحیت‌ها، تغییر قانون اساسی ” و امثال آن بیش تر در حقش اجحاف شده، لااقل این طور طرفدارانش را خرج خود نکرد و دست آخر به اشتباه خودش مبنی بر اینکه نباید مردم را به شرکت در شوی انتصابات تشویق می کرد، با صراحت تمام اعتراف کرد و از همه عذر خواهی کرد که خود من بارها به وی گفتم: شیخ تو که از همه چیز باخبری دیگر چرا؟ وزیر کشور وابسته به طیف خودتان نتوانست دور قبل جلوی تغلب بایستد و در لحظات پایانی -به قول خودت- سوم اعلامت کردند؛ با وزیر کشوری که رفیق گرمابه و گلستان رقیب است چه می کنی؟چه ضمانتی وجود دارد که دست به تشویق و ترغیب می زنی…؟
اما تو ای سید سبز گستر… چه خوب از هوادارانت خرج کردی و حال سوال این است که چرا از خودت خرج نکردی؟ طرفداران سرسختت در جواب من حتما خواهند گفت هزینه از این بیش تر که پس از سال ها جانفشانی برای اسلام و انقلاب دست آخر انگ همکاری با انگلیس و آمریکا به پیشانی اش زده اند؟ هه…خنده دار است. از کی تا به حال حرف شریعتمداری و تیمش که حتی استاد شجریان را هم عامل استکبار می دانند و وطن فروش می خوانندش، حجت شده است؟! پس مسئله این نیست. مسئله این است که حتی شخص وزیر اطلاعات هم نداند تو را در کدام سلول به بند کشیده اند. مسئله این است که در اوج جوانی با شلیک گلوله ی یکی که دو روز است اسلحه دست گرفتن را یادش داده اند وسط آسفالت خیابان جان بدهی. مسئله این است که شبانگاه به خوابگاه به اصطلاح امن دانشجویی ات حمله کنند و رفیقت را جلوی چشمت با تبر تکه تکه کنند. مسئله این است که پس از چند روزی که همه از تو بی خبرند در اوج سانسور خبری به اتهام قاچاق مواد مخدر (!) ناگهان بالای جوخه ی دار پیدایت کنند. مسئله این است که خانواده ات در فقدان جنازه ات بسوزند و ندانند کجا باید برای فرزندشان ضجه بزنند. مسئله این است که زیر شکنجه، دوربین صدا و سیمای رژیم عدالت پیشه را جلوی چشمانت بیاورند و مجبورت کنند سناریویی از پیش تنظیم شده – و البته نخ نما را- به عنوان اعتراف از بر بخوانی. مسئله این است … این است که در اوج تشنگی قدرت و البته در اوج ناباوری هم کیشانت بر تو چیره شدند و شکاف ها به بالاترین سطح ممکن نمایان شد.
این چیرگی اما با تمام وقاحتش از به قدرت رسیدن تو باارزش تر بود. بسیار هم با ارزش تر بود. اگر تو به قدرت می رسیدی، زیر چتر ولایت به خدمتگذاری (؟!) برای انقلاب کمر می بستی و آنگاه نه نقاب از چهره ی آنان که باید بر زمین می افتاد و نه مردم به آزادی و حقوقی که حق مسلمشان است لحظه ای می اندیشیدند.
مسئله این است!
مسئله این است که عدوی تو نیستم من، انکار توام!

پی نوشت اول: به نظر من این مهم نیست که جامعه ی جهانی امروز نسبت به ملت ایران دید مثبتی دارد.مهم آن روزی است که ما به آسایش – به معنای واقعی اش- دست یابیم و با آرمانهایمان بر سر یک سفره بنشینیم!
پی نوشت ۲: به قول مجتبی سمیع نژاد همین مانده که بیایند و ایران را دستگیر کنند و ببرند اوین!
پی نوشت ۳: خودمانیم ها! ولی چهار سال (؟) پوست مان را می کنند! هر چند… می ارزد!
پی نوشت ۴: الحق که زنان در خرداد خونین نقش بسزایی را ایفا کردند، برای بسیاری این دور از ذهن بود…
پی نوشت ۵:SMS و صداوسیما تا اطلاع ثانوی تحریم اند!
پی نوشت آخر:چه کنیم؟؟!

۱۶ نظر

somebodyتیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۱ ق.ظ

به قول خیام خاکم به دهن… فقط همین…

رویا در ان سال ۵۷تیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۱ ق.ظ

سیمین جان ..
بدجوری اشفته و خشمگینم .. رفیق دلنبدی را بر اثر سکته مغزی از دست داده ام .. که در این شور و تطاهرات و فعالیت و تلاش می توانست در کنارم باشد ..
اخر وقتش نبود …
سیمین جان بنویس جانا…
کلمه .. خرداد خونین … برایم تازه و جالب بود.. خواهم سرود این شورشگران خرداد خونین را …
در حال ساخت یک بلاگ دیگرم .. میدانی که همیشه فیلتر می شوم ..

دیوانهتیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۵ ب.ظ

فعلاً با مبارزه سبزها حال می کنم و خیلی هم تیره اندیشیدن را نمی ورزم.

یاغیتیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۹ ب.ظ

در انتهای دشت
خفته به خون تویی
برادر شهید…خواهر شهید

با تیر آشنا
با زخم همنفس
همنشین باخدا
برادر شهید…خواهر شهید

سهم تو از زمین
ازخاک مادری
نفرین مقتدا
برادر شهید…خواهر شهید

خاموش می شوی
با برق کینه ها
با رفص سایه ها
برادر شهید…خواهر شهید

اینجا هوای مرگ
با شرجی جنون
تقسیم می کند
جان و تن تو را
برادرشهید…خواهر شهید

جرم تو زندگی ست
خندیدنت گناه
فرمان مقتداست
مرگ است بر شما
برادرشهید…خواهر شهید

سیاوشتیر ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۴ ب.ظ

سلام دوست عزیز
از حضورت خوشحالم
ممنون میشم به ساغر مینایی سر بزنی به کمکت سخت نیاز مندم
موفق باشید و سبز

رئیس محترم شورای سیاست گذاریتیر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۲:۱۹ ب.ظ

سلام.خانوم تناقض.
گفتم تناقض به این دلیل که چند وقت پیش فرمودید بنده قاتل پدرم را خواهم بخشید.حتما پدر بنده کاری کرده که اونو کشتن من قاتل پدرم رو میبرم پیش یک روانشناس.درسته؟
حال چه شده که میگید برادر غرق به خون. تفنگ منو بیارید.بر خیزید..لطف کرده به این تناقض جواب بدید؟
خانوم روزگرد کشور ما نیاز به آرامش داره.لطف کنید کسی رو تحریک نکنید.به شما در مورد تفکراتتان قبلا هشدار دادم اما شما ناراحت شدید.باز هم هشدار میدهم.از شعارهای منافقانه دوری کنید.مارکس مرد مجاهدین خلق مردند.شما نمیرید.ما هم انتقاد داریم اما نه اینگونه مهندس موسوی در بیانیه ی خود گفت: از شعارهای سا ختار شکنانه خودداری کنید .شما با چه مجوزی ولی فقیه را زیر سوال میبری.ولایت فقیه پایه ی نظام ماست.باز به شما نصیحت میکنم.راه را از بیراهه تشخیص دهیدبازگردید.هر کاری روشی دارد انتقاد هم روشی دارد.
لطفا جواب بدید.(ح.ح)منتظرم.

رئیس محترم شورای سیاست گذاریتیر ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۷ ب.ظ

لطف کنید واضح تر.
پس اشتباه گرفتید.

ساراتیر ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۰ ب.ظ

بله.موسوی به پای سفره ی حاضر و آماده ای نشست. اکثر قریب به اتفاق مردمی هم که در خیابان ها برای اعتراض به رایشان فریاد سکوت سر دادند خواستار مطالبات حداکثرتری بودند و قطعا کشته و مرده ی موسوی نبودند. این ظاهر امر است …
ما نیز مرگ ندا و نداها را فراموش نکرده و برای پاسداری از خونشان از خون دادن هم هیچ ابایی نداریم …
راستی…اگر شاملو امروز بود به جای روزگار غریبی ست نازنین چه می گفت؟!!

هامونتیر ۲۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۲ ب.ظ

سلام….خوب برای خیلی ها شاید اولش این فقط یه جانبداری از موسوی یا هر کس دیگری بود ولی خوب خیلی زود درست همون موقع که ترس همه ماها ریخت و از مردن نترسیدیم همون موقع دیگه رنگ و بوی اعتراضمون عوض شد…….بی انصافی که اگه همه رو متهم کنیم به گول خوردن و اسیر بازی سیاسی شدن و در نهایت در مسیر خواسته رژیم قرار گرفتن….که باز هم حتی در اینصورت از سکوت این چند ساله خیلی بهتره که هی نوشتی و فیلتر شدیم و خیلی ها تو بی خبری از بینمون رفتن و ما چه کار کردیم ؟…………میدونی که صحبتم با شما نیست ولی وقتی از عموم مردم انتظار داریم نیتومنیم یک شبه انتظار تحول داشته باشیم مردمی که ۳۰ جلو بچشون هم احتیاط حرف زدن رو نگه داشتن حالا که کمتر میترسن حالا که دنبال حقیقتن حالا از مردمی که برای دیدن سنگسار ساعت هامیدویدن حالا که با دیدن مرگ یه دختر اشک میریزن…….همه اینها باید بهمون امید بده باید بهمون انگیزه بده که بیشتر و بیشتر تلاش کنیم ……بیشتر و بیشتر همدیگرو دوست داشته باشیم…….میدونم که میدونی طرفدار نه موسوی هستم و نه هیچکس دیگه ولی موافق هر ۳۰ سال یه انقلاب هم نیستم………

سیمین روزگردتیر ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۰ ق.ظ

آقای حسنی من تناقضی در رفتارم نمی بینم، البته اگر دیده ها روشن شوند…!
برای روشن تر شدن توضیح چند نکته را در اینجا ضروری می دانم.
۱٫بله چندی پیش گفته بودم قاتل پدرم را خواهم بخشید. امروز هم همین را می گویم و یقین دارم تا روزی که خون در رگ دارم هم همین را خواهم گفت چرا که من هرگز به فکر انتقام جویی شخصی نبوده و نیستم. و مهم تر اینکه با قتل یک جانی(همانی که پدر مرا قرار است بکشد و بایستی به روانپزشک مراجعه نماید!)هیچ چیز تغییر نمی کند و اگر هم تغییر کند بی شک تغییر مثبتی نخواهد بود…
۲٫من در برابر دشمن مردمم و کشورم و حتی فراتر از آن، تمامی آن هایی که به استثمار انسان ها-به هر نحوی- کمر همت بسته اند، اگر لازم باشد، حتی اسلحه هم می کشم!!
این یعنی به پا خواستن در برابر ظلم و تلاش برای بازگرداندن انسان به خودی که سالیان متمادی است از آن دزدیده شده است.
معنای انسانیت از نظر من این است که هر انسان از خبر قتل یک انسان بی گناه دیگر در هر جای جهان احساس خشم کند و از برافراشته شدن پرچم آزادی در گوشه ی دیگر شاد شود…من بر اساس تعریفی این چنینی زندگی و مبارزه خواهم کرد که این شرط آزادگیست.
حالا اگر شما مرگ بیگناهان برایتان امر مهمی نیست و تقیه را ترجیح می دهید(تا به کی؟؟؟؟!!)و بسیار متمایلید که همیشه زیر سلطه ی تشنگان قدرت و دزدان انسان زنده بمانید و بله قربان بگویید آن حرف دیگریست.
در کامنتتان آوردید که با چه مجوزی؟با مجوز عقل خویش.با مجوز اینکه انسانم و خود و هم نوعان خود را سزاوار ظلم و ستم و زور نمی بینم.با مجوز اینکه قیم نمی خواهم و با…
۳٫مارکس هرگز نمی میرد چرا که پرولتالیا همیشه زنده است.
مجاهدین خلق را نمی دانم.یعنی نظر خاصی نمی دهم فقط مثلی را ذکر می کنم که قطعا با آن بیگانه نیستید و این را می شود حجتی دانست برای آن هایی که هر نوع بحث نظری را در عمل اشتباه پیاده می کنند. “اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست!!!”
۴٫مردم ما نیز خوشبختانه نیازی به تحریک من و امثال من ندارند و این روزها “وقاحت” ها به حدی بالا گرفته که آن ها که هیچ که هر بنی بشر کور و کری هم آن را به وضوح حس می کنند و متعاقبا برای پاسداری از “خودش” در برابرش-دیر یا زود- به پا خواهند ایستاد…
در ضمن سعی کنید هرگز به کسی این طور هشدار ندهید!چون قبل از هر چیز دیگر خود را زیر سوال خواهید برد.تفکرات هر شخص مختص خود اوست و برای او محترم.اما جا دارد از اینکه به وظیفه ی امر به معروف و نهی از منکرتان به نحو احسن عمل کردید ازتان تشکر کنم!
این بحث هم از منظر من بهتر است همین جا مختوم شود. فکر می کنم شخصیت من و شما مدت زیادی است که شکل گرفته…هرچند حر هم لحظه آخر به حق و آزادگی رسید!!!!!!!

سیاوشتیر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ق.ظ

سلام دوست عزیز
متاسفانه به عللی مجبور شدم ادرسم رو عوض کنم
خوشحال میشم لینک رو اصلاح کنید و بهمن سر بزنید
( در ضمن آپ کردن وبلاگتون رو هم خبر بدید ممنون میشم)

حزب خرتیر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۴ ق.ظ

سلام
مطالبتان را خواندم
احساس می کنم بر خلاف حزب خر نظرتان در مورد اصلاح طلبان منفی است
نمی دانم بر داشت شما از اوضاع سیاسی چیست؟میگویید ارامش
اما بگویید ارامش چگونه بدست می اید؟از سکوت؟شاید منظورتان از ارامش مرداب شدن جامعه است و سکون؟
به هر حال باید بدانیم که جامعه ما نه قدرت و شعور انقلاب را دارد و نه ماندن در این وضعیت
تنها راه اصلاحات بود که ظاهرا دوستان قدرت مدار ان را هم نتابیدن

یاغیتیر ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۸:۰۹ ب.ظ

اقای حسنی به راستی برایتان متاسفم. نه به دلیل طرز تفکرتان(چرا که عقیده ی هر شخصی محترم است) بلکه به خاطر چشم و دل بسته تان.تمام دنیا به نظاره حوادث ایران نشست و شگفتا که شما در خوابید یا بهتر بگویم خود را به خواب زده اید.
به قول خودتان (شما با چه مجوزی) دیگران را به دادن شعار منافقانه متهم میکنید؟ایا جمعیت میلیونی که پس از انتخابات به خیابان ها ریختند منافق بودند؟ میلیون ها نفری که پس از نماز جمعه ۲۶ تیر ماه فریاد زندانی سیاسی ازاد باید گردد..خونی که در رگ ماست هدیه به “ملت” ماست و ده ها شعار دیگر را سر دادند منافق بودند؟
به جای این حرف ها بهتر است تحمل خود را بالا ببریم و حرف های خلاف میلمان را گوش کنیم و اگر جوابی داشتیم با منطق پاسخ دهیم.
به امید ایرانی آزاد

نیماتیر ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۷ ب.ظ

درد و حسرت رو در کامنت هائی که برام میزارید به وضوح می بینم

علیتیر ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۷ ب.ظ

دوست عزیز شما رو در ساغر مینایی اد کردم خوشحال میشم با تبادل لبنک موافقت کنید

یه یارومرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۷ ب.ظ

جالب است از نفهمی مردم کشورتان به خشم می آیید که چرا گول موسوی را میخورند !
در هر صورت شما برای ارضای حس حکومت کردنتان نیازمند همین ما مردم گوسفند هستید و ما مردم گوسفند هم فعلا موسوی و امثال او را به شما که هیچ کس را به رسمیت نمیشناسید جز خودتان را ترجیح میدهیم .

شما از افراد زجر کشیده ای هستید که دیگر تعادل روانی و احساسی خود را نتوانسته اید برقرار کنید . به شخصه به عنوان یک جوان ۲۶ ساله از اشخاصی مانند شما منزجر و بیزارم . شما کسانی هستید که از همه ایراد میگیرید و خود را صاحب همه چیز میدانید . جالب است که شما به همه نوع تفکری به جز سلایق خودتان ایراد میگیرید .
نگاهی به کامنت هایتان بیندازید از طرفداران خامنه ای گرفته تا جوان به قول شما گول خورده ای مثل شما همه از گفتار شما میرنجند .
شما قدرت همراهی و یا اداره ۲۰ نفر را هم ندارید چون هر کسی از هر سلیقه ای از گفتار ظالمانه شما که خود هم از مظلومین بوده و هستید میرنجد .
این نوع رنجاندن و خودباوری مطلقی که در افکار و گفتارتان حاکم است مانع از این خواهد شد که بتوانید حتی همراه مردم سرزمین خود باشید.
به راستی برای شما متاسفم

همفکران شما در همین صفحه نوشته اند موسوی به سر سفره حاضر و آماده نشسته اولا شما ندیده اید که مانند من هایی که هیچ وقت از شنیدن نام حسین خوششان نیامده و اهل مذهب نبوده اند فریاد میکشیدیم یا حسین میرحسین ! شما ندیدید امثال دوستان من که الله را اکبر نمیدانند و از بان عربی بیزارند ولی گلوی خود را پاره میکردند با فریاد الله اکبر . شما خواب مانده اید و جا مانده اید .
و مهم تر آنکه ::::سفره ای نبوده خانم سارا ! کسی اعتراض مردم به ظلم و ستم و خون مردم را سفره مینامد که اهل حکومت کردن است ! اعتراض مردم به قتل فرزندانشان و اعتراض به نادیده گرفتن آرایشان سفره نبوده که کسی سرش بنشیند ! اگر شما عادت دارید از خون دیگران تغذیه کنید بله میتوانید به این بگویید سفره !

نه شما نه سازگارا نه موسوی نه کروبی نه هاشمی نه هر کس دیگری درون یا بیرون نمیتواند چیزی جز همراه مردم نام بگیرد .
و شما حتی از همراهی مردم سرزمین خود نیز بازمانده اید.

نظر شما چیست

نظر شما